تبلیغات
مذهبی-اجتماعی-علمی-انتقادی(سید سعدی علوی)
فاتولز - جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
مذهبی-اجتماعی-علمی-انتقادی(سید سعدی علوی)


ابزار و قالب وبلاگ

بهترین سریال صدا و سیما در ایام ماه مبارک رمضان کدام است؟








وصیت شهدا
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :




  • Powered by WebGozar

جمعه 12 تیر 1394

ku76_capture.jpg
نوشته شده توسط : سید سعدی علوی


سلام،با احترام و آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما خواهران و برادران بدینوسیله به استحضار می رساند  همان طور که اطلاع داریدکشور عزیزمان(به طور بی سابقه ای) با بحران شدید آب مواجه شده است،صرفه جویی (آب مصارف خانگی) تنها یکی از راه های (تاخیر) در بحران می باشد،خشکسالی بی سابقه در مازندران اتفاق افتاده،کشاورزان مجبور به استفاده از پمپ شدن ،تمام استانها با مشکل مواجه ،آب زیر زمینی رو به اتمام و
سد ها خشک شد،با ادامه ی این وضعیت باید منتظر جیره بندی آب باشیم،موقعی که ما فکر هدر دادن بنزین بودیم ازهدر رفتن آب غافل شدیم،
بزرگترین چالش ایران در دوره ی معاصر در حال رقم خوردنه
توجه:منتشر کننده ی این پیان وابسته به هیچ گروهی نیست و طبقه بندی محرمانه الف هم نشده


نوشته شده توسط : سید سعدی علوی

سوتی سایت العربیه

zj11_capture.jpg
به نقل از وبلاگ:anghlab.mihanblog.com
نوشته شده توسط : سید سعدی علوی

توجه:(قضاوت با خود شما)

خبرگزاری فارس: آقای هاشمی! شما باید این تابوت‌ها را روی دوش می‌گرفتید/ امامی را که ۳۰۰ هزار شهید دارد نمی‌توانید تحریف کنید

:به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری فارس سعید حدادیان در دومین شب مراسم مناجات‌خوانی ماه مبارک رمضان در مهدیه امام حسن مجتبی در سخنان کوتاهی به حماسه باشکوه حضور مردم در تشییع پیکر شهدا اشاره کرد و به انتقاد از برخی اظهارنظرهای سیاسی پرداخت.

حدادیان در ابتدای این مراسم گفت: من دو سه کلمه دیشب صحبت کردم. چون شب جمعه است باز یک عده تازه آمده‌اند می‌خواهم حرف‌هایی بزنم و به مناجات برسم. دلیل اینکه از شب گذشته وارد این بحث شدم این است که می‌خواهم به شهدا ظلم نشود. برخی گفته‌اند که استخوان‌های مردم زیر بار تحریم خورد شده است! باید بگویم استخوان‌های ترکیده مردم همین تابوت‌هایی بود که مردم روی دوش‌شان گذاشتند و با این تجلیل تشییع کردند.

حدادیان تصریح کرد: ولی من چند تا حرف با جناب آقای هاشمی دارم. یکی اینکه در کربلای چهار فرمانده چه کسی بود؟ خودت بودی! سال 65 شما فرمانده بودی. اگر واقعا دلت برای این مردم می‌سوزد سه چهار تا سوال من را جواب بده! یک: کدام عید به جای کیش پا شدی رفتی جبهه‌ها؟ این همه مردم رفتند سر زدند. چطور این مردم می‌روند به محل شهادت رفقایشان سرمی‌زنند؟ چطور این پدر و مادرها می‌روند به محل شهادت فرزندانشان سر می‌زنند؟ چطور این خواهر و برادرها می‌روند به محل شهادت عزیزان‌شان سر می‌زنند؟ شما می‌روی جت اسکی!؟

وی در ادامه ضمن اشاره به سوابق مواضع آقای هاشمی اظهار داشت: ما باور کنیم که شما دلت برای این مردم می‌سوزد؟ سال‌ها دعوای ما با آقای هاشمی این بود که مقام معظم رهبری (حفظه الله تعالی) روی پایگاه زهدی که اسلام از مسئولین نظام اسلامی می‌خواهد دارند زندگی می‌کنند؛ تو چرا یاد نمی‌گیری؟ تو که داری چطور حالا یاد ندارها افتادی؟ از محاکمه مهدی؟ اتهاماتی که به ایشان (مهدی هاشمی) وارد است برخی‌اش مرتبط به همین تحریم است. بعد وقتی ایشان به این ارتشای به این بزرگی مشغول بود شما دلت برای مردم نمی سوخت!؟ (تکبیر حضار)

حدادیان سپس به ماجرای دستگیری فائزه هاشمی در ایام فتنه پرداخت و گفت: واقعا در جریان فتنه دخترشان را همین جا (سپاه غرب تهران) آوردند. رسما دستگیر شد. رسما علیه نظام داشت تظاهرات می‌کرد. داشت حرف می‌زد و سخنرانی می‌کرد. کلیپ‌هایش هم هست. همان شب به وساطت شما آزادش کردند. چرا نگذاشتید در بازداشت بماند؟ از شخص آقای شاهرودی بنده شنیدم که ما خواهش کردیم بگذارید ما اعمال قانون کنیم. ایشان (آقای هاشمی رفسنجانی) وساطت کردند و ما به احترام ایشان قبول کردیم. اگر قرار باشد روزی مردم با آقای هاشمی حرف بزنند این مردم در سینه‌هایشان خیلی حرف هست.

این مدیحه‌سرا و شاعر آئینی همچنین اظهار داشت: این دیگر خیلی آدم را می‌سوزاند که کسی که در دهه هفتاد این همه آدم را به اسم خصوصی‌سازی آواره و بدبخت کرد و عده‌ای در تعدیل نیروها بیچاره شدند، آن روز دلش برای کارگران کارخانه‌ها نسوخت!؟ روزهای عزا را در خاطراتش بخوانید و ببینید کجا می‌رود؟ خودت بخوان ببین در خاطراتت نوشتی کجا بودی؟ روز تاسوعا را کجا رفتی؟

سعید حدادیان با مخاطب قرار دادن هاشمی رفسنجانی گفت: همین یک سوال من را پاسخ بده که شما (هاشمی رفسنجانی) کدام دفعه یک سر به مناطق جنگی زدی؟ وقتی این همه آدم رفتند شلمچه و دوکوهه و فکه تو که فرمانده جنگ بودی، بلند شدی و رفتی کیش!؟ بعد می‌گویند تشییع جنازه را مصادره کردند. بله بنده هم موافق نیستم که یک نفر با زرنگ‌بازی و رندی برود آن بالا و بنشیند در جایی که جایش نبوده است. آنجا جای نوحه‌خوان‌ها بوده است.

وی در ادامه سخنانش به بیان انتقاداتی از برنامه‌ریزی مسئولین در مراسم تشییع شهدا پرداخت و گفت: مردم وسط این خیابان‌ها بودند. از افسریه بگیرید تا بهارستان. تازه اگر خوب مدیریت شده بود، که خوب مدیریت نشد. ما هم منتقدیم. اگر خوب مدیریت می‌شد بنده به شما می‌گفتم که چه خبر می‌شد. انگار یک عده تصمیم داشتند یک عده را اذیت کنند. و الا بستن خیابان‌ها که کاری ندارد. شورای تامین استان برای چنین تشییع جنازه‌ای باید جلسه بگذارند. من ساعت 2 رفتم گشتی زدم و دیدم اتوبوس‌ها هنوز در میدان بهارستان است، گفتم خدا به این مردم رحم کند. در این دنیای پر تروریسم اگر در یکی از این ماشین‌ها چیزی گذاشته باشند خدا به خیر کند. جایگاه را دیدم که اصلا سیبل بود. ولی مردم خودشان مدیریت کردند.

وی ادامه داد: آقای هاشمی! شما بیایید این تابوت‌ها را روی دوش‌تان بگیرید. شما باید در این تشییع جنازه‌ها شرکت کنید. خانواده محترم و اولاد بزرگوارتان باید در این مراسم شرکت کنند. وظیفه کیست که در مورد شهدا حرف بزند؟ آقای هاشمی که فرمانده بوده در جنگ باید بیاید صحبت بکند یا دیگران؟

حدادیان همچنین اظهار داشت: من برای اولین بار این آقای زیباکلام را دعا بکنم. این بار 50 درصد انصاف بخرج داد و گفت آقای هاشمی پنجاه درصد عوض شده‌اید! پنجاه درصد خیلی است که آن کسی که مرید شماست بگوید خیلی مهم است. من به صدا و سیما عرض می‌کنم سخنرانی‌های دهه 60 و 70 آقای هاشمی را از آرشیو بیرون بیاورید. این حرف‌هایی که الان می‌زند خیلی متناقض است با آن وقت‌ها. این حرف‌هایی که آقای هاشمی درباره امام می‌زند با آن وقت‌ها خیلی متناقض است. همین‌ها را اگر از تلویزیون هم نمی‌توانید پخش کنید، یک نسخه به خودش بدهید تا ببیند چقدر تغییر کرده است. متاسفانه نسل جدید آن حرف‌ها را نشنیده است.

حدادیان در ادامه با بیان مثالی از سیره امام در مقابل کشورهای ظالم و مظلوم پرداخت و افزود: به خود امام حسین(ع) به همین شب عزیز قسم! در روزهایی که روسیه اتحادیه جماهیر شوروی بود و قدرت زیادی داشت گفت ما همه این موشک‌هایی که به عراق داده‌ایم به شما (ایران) می‌دهیم. شما فقط کاری به افغانستانی که ما اشغالش کرده‌ایم نداشته باشید. امام گفتند نه، ما در همه جای دنیا حامی مظلومیم. این امام ما بوده است. از امام چیز دیگری می‌خواهی درست بکنی؟ نمی‌شود! امامی را که 300 هزار شهید دارد شما نمی‌توانید عوض کنید.

وی با اشاره به سخنان اخیر یکی از مقامات در مورد وضع معیشتی مردم اظهار داشت: آن آقا می‌گوید بعضی‌ها از جیب مردم خبر ندارند! شما دلت واقعا برای مردم سوخته؟ شما کجا می‌نشینی؟ زندگی‌ات چطور است؟ استخر را نفر قبلی خراب کرد شما دوباره ساختید. می‌گویند فلانی باید گلف بازی کند و به استخر برود. شما بروید شنایتان را بکنید و جت اسکی‌تان را بروید. این حرف‌ها که در مورد جیب مردم می‌زنید از شما خنده‌دار است.

سعید حدادیان در انتهای سخنانش به ماجرای خانه‌نشینی احمدی‌نژاد پرداخت و گفت: اما این را هم بگویم که همین آقای هاشمی یک بار هم از نظام قهر نکرده است. آن آقا 11 روز رفت نشست در خانه! این آقای موسوی که الان در حصر هست یک بار می‌خواست قهر بکند امام یک تشری زد که همه چیز جمع شد. حالا بعضی‌ها دنبال این هستند که مهره قبلی را دوباره زنده کنند. این نظام اینقدر ریشه دارد و رشد کرده است که کسانی که 8 سال 8 سال رئیس جمهور بودند دیگر جایی برای آمدن ندارند. یک عده هم دنبال پستشان هستند. فکر نکنید دنبال ساده‌زیستی آن آقا هستند. او نشان داد که چطور در مقابل ولایت می‌ایستد. حواس‌تان باشد کلاه‌تان را نبرند.

هیات رزمندگان غرب تهران و مراسم مناجات‌خوانی و قرائت ادعیه ماه رمضان از شب گذشته در مهدیه امام حسن مجتبی آغاز شده است و به مدت 30 شب ادامه خواهد داشت. این مراسم هر شب از ساعت 23 با سخنرانی آغاز شده و با مداحی سعید حدادیان و دیگر مداحان و مرثیه‌سرایان اهل بیت ادامه خواهد یافت.


نوشته شده توسط : سید سعدی علوی
دوشنبه 18 خرداد 1394

 
روحانی مچکریم

«آقای روحانی مچکریم که: مسکن مهر رو تعطیل کردی، بنزین بی‌کیفیتتون رو تا دو هفته دیگه گرون‌تر بهمون میدی، آب و برق و گاز رو ۲۵ درصد گرون‌تر میکنی، تورم رو فقط تو آمارها مهار کردی، آبرومون رو جلوی آمریکا بردی و تحقیرمون کردی، بی‌خیال تولید و اشتغال شدی و چسبیدی به مذاکرات، ملت رو قبل از عید واسه چهار تا دونه تخم مرغ و برنج هندی به صف کردی، برای تغییر مسئولان به‌جای داس از کمباین استفاده کردی، هر کس ازت انتقاد کنه رو بی‌سواد میخونی، هرجا کم میاری تقصیر‌ها رو گردن دولت قبل میندازی، قرار شده هرکی یارانه بگیره، بانک‌ها بهش وام ندن، برای ندادن ٤٥ هزار تومان پولی که احمدی‌نژاد با عزت می‌ریخت تو کارت بانکی، ملت رو مجبور میکنی تو فرم‌ها اعلام گدایی بکنن، روزنامه‌ای که سیاست‌های دولت رو به حق به نقد کشید، بستی، برنامه هسته‌ای رو که با خون شهدا ساخته شده بود رو داغون کردی، شعار امید دادی ولی ملت رو ناامید و اسرائیل رو طبق گفته خودشان، امیدوار کردی، دولت قبل رو گداپرور نامیدید ولی الان خودتون به گدایی چندتومان پول یارانه ملت افتادی...»

توضیح:برگرفته از دل نوشته های مردم


نوشته شده توسط : سید سعدی علوی

نگاهى به فراز و نشیبهاى زندگى على (ع ) بعد از پیامبر (ص )
امامت على (علیه السلام ) بعد از پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) سى سال طول كشید، در این سى سال ، 24 سال و چند ماه بر اساس تقیّه و مدارا با آنان كه برسر كار بودند، بسر برد، و از دخالت در احكام و بیان حقایق ، ممنوع بود و پنج سال و چند ماه كه (زمام امور مسلمین را به دست گرفت ) اشتغال به جهاد با منافقین از بیعت شكنان (مانند طلحه و زبیر) و منحرفین از حقّ (مثل معاویه و پیروانش ) و خارج شدگان از دین (مانند خوارج ) داشت و گرفتار آشوب گمراهان بود، چنانكه پیامبر اسلام (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) سیزده سال در دوران نبوّتش (در مكّه ) همواره در ترس و زندان و فرار و دورى از اجتماع بود و نمى توانست با كافران ، پیكار كند و قدرت آن را نداشت كه مسلمین را از آزار و شكنجه آنان محافظت نماید، سرانجام (از مكّه به سوى مدینه ) هجرت كرده و ده سال در مدینه به جهاد با مشركان پرداخت و گرفتار كارشكنیهاى منافقین بود تا اینكه از دنیا رحلت كرد و خداوند او را در بهشت برین ساكن نمود.
جریان شهادت على (ع )
حضرت على (علیه السلام ) قبل از سپیده دم شب جمعه 21 ماه رمضان سال چهلم هجرت ، دار دنیا را وداع كرد، و بر اثر ضربتى كه بر فرقش زدند به شهادت رسید، این ضربت را ((ابن ملجم مرادى )) - لعنت خدا بر او باد - در مسجد كوفه بر آن حضرت وارد ساخت ، امام على (علیه السلام ) سحر شب نوزدهم ماه رمضان سال چهلم هجرت ، از خانه به سوى مسجد روانه شد، ابن ملجم از آغاز آن شب در كمین آن حضرت بود، آن حضرت (طبق معمول ) به مسجد آمد و مثل همیشه خفتگان را براى نماز بیدار مى كرد، ابن ملجم در میان خفتگان بیدار بود وى خود را به خواب زده و كارش را پنهان نموده بود كه ناگهان برخاست و به على (علیه السلام ) حمله كرد و شمشیر زهرآگین خود را بر فرق مقدّس على (علیه السلام ) وارد نمود. على (علیه السلام ) پس از این حادثه ، بسترى شد تا اینكه در ثلث آخر شب بیست و یكم ، مظلومانه به لقاى حق پیوست و شهد شهادت نوشید [ولى طبق مدارك متعدد، آن حضرت در محراب عبادت ، هنگام نماز، ضربت خورد]. (58)
آن بزرگوار قبلاً از چنین حادثه اى آگاه بود و به مردم خبر مى داد، (چنانكه در این باره روایاتى ذكر مى شود). به دستور خود آن حضرت ، كار غسل و كفن نمودن آن حضرت را دو پسرش حسن و حسین (علیهماالسلام ) انجام دادند، سپس جنازه آن حضرت را به سوى سرزمین ((غرى )) یعنى نجف كوفه بردند و در آنجا به خاك سپردند و طبق وصیت آن حضرت ، قبرش را پنهان نمودند) زیرا آن حضرت مى دانست كه بعد از او، بنى امیّه روى كار مى آیند و بر اثر دشمنى و كینه توزى و خباثتى كه دارند به هرگونه كار زشت (حتى نبش قبر و توهین به جنازه ) دست مى زنند، از این رو قبر آن حضرت در دوران زمامدارى بنى امیّه ، همچنان مخفى بود تا اینكه امام صادق (علیه السلام ) پس از روى كار آمدن بنى عباس ، آن را نشان داد (59) وقتى كه از مدینه به سوى ((حیره )) (سه منزلى كوفه ) براى دیدار منصور دوانیقى ، رهسپار بود، قبر على (علیه السلام ) را زیارت كرد، به این ترتیب ، شیعیان ، قبر آن حضرت را شناختند و دریافتند كه آنجا محل زیارت اوست (درود بى كران خداوند بر او و بر دودمان پاكش باد) او هنگام شهادت 63 سال داشت .
خبرهاى غیبى على (ع ) در مورد قاتلش
در اینجا به چند نمونه از گفتارى كه على (علیه السلام ) در مورد شهادت خود، قبل از وقوعش خبر داده و بیانگر آن است كه آن بزرگوار به حوادث آینده آگاهى داشته توجّه كنید:
1 - ((ابوالطفیل ، عامر بن واثله )) مى گوید:((امیرمؤ منان على (علیه السلام ) مردم را براى بیعت به گرد خود آورد (60) ، عبدالرّحمن بن ملجم مرادى - لعنت خدا بر او باد - بر آن حضرت وارد شد تا بیعت كند، على (علیه السلام ) دوبار یا سه بار، او را برگرداند، او باز آمد و سرانجام بیعت كرد، آن بزرگوار هنگام بیعت با ابن ملجم ، فرمود: چه چیز جلوگیرى مى كند بدبخت ترین این امت را (از اینكه راه صحیح برود) سوگند به خداوندى كه جانم در دست اوست قطعا تو این را با این (محاسنم را با خون سرم ) رنگین مى كنى ، هنگام گفتن این جمله ، دستش را بر صورت و سرش نهاد، وقتى كه ابن ملجم برگشت و از آنجا رفت ، على (علیه السلام ) (خطاب به خود) فرمود:
اُشْدُدْ حَیازِ یمَكَ لِلْمَوْتِ
فَاِنَّ الْمَوْتَ لاِقیك
وَلا تَجْزَعْ مِنَ الْقَتْلِ
اِذا حَلَّ بَوادِیكَ
كمرت را براى مرگ ، محكم ببند؛ زیرا مرگ با تو ملاقات خواهد كرد و از كشته شدن ، آنگاه كه بر تو وارد شد، بى تابى مكن )). (61)
2 - ((اصبغ بن نُباته )) مى گوید:((ابن ملجم ، همراه دیگران براى بیعت با على (علیه السلام ) به حضور آن حضرت آمد و بیعت كرد و سپس به راه افتاد كه برود، على (علیه السلام ) او را طلبید و باردیگر بیعت محكم و اطمینان بخشى از او گرفت و با تاءكید به او سفارش كرد كه مكر و حیله نكند و بیعتش را نشكند، او نیز چنین قولى داد و از آنجا رفت ، چند قدمى برنداشته بود كه براى بار سوّم ، على (علیه السلام ) او را طلبید و باز بیعت محكمى از او گرفت و تاءكید كرد كه نیرنگ نكند و بیعتش را حفظ نماید.
((ابن ملجم )) گفت : اى امیرمؤ منان ! سوگند به خدا ندیدم كه اینگونه برخورد را با احدى - جز من - كرده باشى ، على (علیه السلام ) در پاسخ او این شعر را خواند:
اُرِیدُ حَیاتُهُ (62) وَیُرِیدُ قَتْلِى
عَذِیرُكَ مِنْ خَلِیلِكَ مِنْ مُرادٍ
((من زندگى او را مى خواهم ، ولى او كشتن مرا، عذر خود را نسبت به دوست مرادى بیاور)). (63)
سپس فرمود:((اى پسر ملجم ! برو كه سوگند به خدا! نمى بینم تو را كه به آنچه (در مورد بیعت خود با من ) گفتى ، وفادار بمانى )).
3 - ((معلّى بن زیاد)) مى گوید:((عبدالرّحمان بن ملجم ، به حضور امیرمؤ منان على (علیه السلام ) آمد، از آن حضرت درخواست مركبى كرد كه بر آن سوار شود، عرض كرد: مركبى به من بده تا بر آن سوار گردم .
على (علیه السلام ) به او نگریست و فرمود:((تو عبدالرّحمان پسر ملجم مرادى هستى ؟))، ابن ملجم گفت : آرى .
بار دیگر پرسید:((تو عبدالرّحمان هستى ؟))، او گفت : آرى .
على (علیه السلام ) به غزوان (یكى از خدمتكاران ) فرمود: مركب سرخ رنگى را در اختیار ابن ملجم بگذار.
((غزوان ))، اسب سرخ رنگى را آورد و در اختیار ابن ملجم گذارد، او سوار بر آن شد و افسارش را گرفت و از آنجا رفت ، على (علیه السلام ) (همان شعر را كه در روایت قبل ذكر شد) گفت :
اُرِیدُ حَیاتُهُ وَیُرِیدُ قَتْلِى
عَذِیرُكَ مِنْ خَلِیلِكَ مِنْ مُرادٍ
((من زندگى او را مى خواهم واو كشتن مرا عذر خود را نسبت به دوست مرادى بیاور))
تا اینكه مى گوید: وقتى كه آن ضربت را بر فرق على (علیه السلام ) وارد ساخت ، او را كه از مسجد گریخته بود، دستگیر كردند و به حضور على (علیه السلام ) آوردند، على (علیه السلام ) فرمود:((سوگند به خدا! من آن نیكیهایى كه به تو مى كردم ، مى دانستم كه تو قاتل من هستى ، ولى خواستم در پیشگاه خدا، حجّت را بر تو تمام كنم )).
4 - ((حسن بصرى )) مى گوید: امیر مؤ منان على (علیه السلام ) در آن شبى كه صبح آن ضربت خورد، همه شب را بیدار بود و آن شب برخلاف عادتى كه داشت براى اداى نماز شب به مسجد نرفت ، دخترش اُمّ كلثوم پرسید: چه باعث شده كه امشب به خواب نمى روى ؟
على (علیه السلام ) فرمود: اگر امشب را به صبح آورم ، كشته خواهم شد.
تا اینكه ((ابن نباح )) (اذان گوى آن حضرت ) به مسجد آمد و اذان نماز صبح را گفت ، على (علیه السلام ) از خانه اُمّ كلثوم به سوى مسجد روانه شد، چند قدمى برنداشته بود كه بازگشت ، اُمّ كلثوم به آن حضرت عرض كرد: دستور بده تا جُعده (64) در مسجد با مردم نماز بخواند، فرمود: آرى دستور دهید تا جعده بر مردم نماز بخواند، سپس فرمود: راه گریزى از مرگ نیست و به سوى مسجد حركت كرد. ابن ملجم آن شب را تا صبح بیدار مانده بود و در انتظار و كمین على (علیه السلام ) بسر مى برد، وقتى كه نسیم سحر وزید، ابن ملجم خوابش برد، على (علیه السلام ) وارد مسجد شد و با پاى خود او را حركت داد و فرمود:((نماز!)).
ابن ملجم برخاست (و آن حضرت را غافلگیر كرد) و ضربت بر او وارد نمود.
5 - در حدیث دیگر آمده : امیرمؤ منان على (علیه السلام ) آن شب را تا صبح بیدار بود و مكرّر از خانه بیرون مى آمد و به آسمان مى نگریست و مى گفت :
((وَاللّهِ ماكَذِبْتُ وَلا كُذِّبْتُ وَاِنَّهَا الَّیْلَةُ الَّتِى وُعِدْتُ بِها)).
((سوگند به خدا! دروغ نگفته ام و به من دروغ نگفته اند، این همان شبى است كه وعده (كشته شدن در) آن ، به من داده شده است )).
سپس به بستر خود باز مى گشت ، وقتى كه سپیده سحر طلوع كرد، كمربندش را محكم بست و از اطاق بیرون آمد تا به سوى مسجد حركت كند، در حالى كه این دو شعر را (كه قبلاً ذكر شد) مى خواند:
اُشْدُدْ حَیازِ یمَكَ لِلْمَوْتِ
فَاِنَّ الْمَوْتَ لاقیِكَ
وَلا تَجْزَعْ مِنَ الْقَتْلِ
اِذا حَلَّ بَوادِیكَ
((كمر خود را براى مرگ محكم ببند، چرا كه به ناچار مرگ با تو دیدار كند و از كشته شدن مهراس و بى تابى مكن ، آن هنگام كه بر تو وارد شود)).
وقتى كه به صحن خانه (حیاط) رسید، مرغابیها به سوى او آمدند و نعره و فریاد مى زدند (افرادى كه درخانه بودند) آنها را از حضرت دور مى كردند،امیرمؤ منان ( علیه السلام ) به آنها فرمود:((دَعُوهُنَّ فَاِنَّهُنَّ نوایحٌ؛ آنها را رها كنید كه نوحه گرانند)). پس بیرون رفت و (همان شب ) ضربت شهادت خورد.
پیمان توطئه ابن مُلْجم با هم مسلكان خود
در اینجا به ذكر نمونه هایى از روایاتى كه بیانگر انگیزه و چگونگى قتل امام على ( علیه السلام ) است توجّه كنید:
1 - سیره نویسان مانند ابومخنف و اسماعیل بن راشد و ... مى نویسند:
گروهى از خوارج در مكّه اجتماع كردند و با هم به گفتگو پرداختند و از زمامداران یاد كردند و رفتار آنها را زشت شمردند و از نهروانیان (كه در جنگ با على ( علیه السلام ) به هلاكت رسیده بودند) یاد كردند و اظهار ناراحتى و تاءثّر نمودند تا اینكه بعضى از آنان گفتند: خوب است ما جان خود را به خدا بفروشیم و نزد این زمامداران گمراه برویم و در كمین آنان قرار گیریم و آنان را بكشیم و مردم شهرها را از دست آنان آسوده كنیم و انتقام خون برادران شهیدمان را كه در نهروان كشته شده اند بگیریم !!!
همه آنان این پیشنهاد را پذیرفتند و هم پیمان شدند كه پس از مراسم حجّ، طرح خود را دنبال كنند.
در این اجتماع ، (65) ((عبدالرّحمن بن ملجم )) گفت : من شما را از دست على آسوده مى كنم و عهده دار كشتن او مى شوم .
((برك بن عبداللّه تمیمى )): پیشنهاد كرد كه كشتن معاویه با من .
و ((عمرو بن بكر تمیمى )) گفت : من شما را از شرّ عمروعاص ، آسوده مى سازم و عهده دار كشتن او مى شوم .
این سه نفر با هم پیمان محكم بستند و بر اجراى آن ، اصرار ورزیدند و در مورد وقت اجراى این توطئه ، هر سه توافق كردند كه شب نوزدهم ماه رمضان ، به آن اقدام نمایند و سپس از همدیگر جدا شدند و در انتظار اجراى توطئه خود بودند. ابن ملجم - لعنت خدا بر او - كه از قبیله ((كِنده )) بود با رعایت مخفى كارى ، از مكّه به سوى كوفه رهسپار شد و با یاران خود در كوفه ملاقات كرد، ولى براى اینكه توطئه اش فاش نشود، آن را به هیچ كس نگفت .
ملاقات ابن ملجم با قُطّام و مهریّه قُطّام
ابن ملجم در كوفه روزى به دیدار یكى از هم مسلكان خود كه از قبیله ((تیم رباب )) بود رفت ، تصادفا قُطّام (زن زیبا چهره ) در آنجا بود، قطّام دختر اخضر تیمى بود كه پدر و برادرش در جنگ نهروان به دست امیرمؤ منان على (علیه السلام ) كشته شده بودند و او از زیباترین بانوان آن زمان بود، وقتى كه ابن ملجم او را دید، عاشق و شیفته او شد و عشق او در دلش جاى گرفت ، به طورى كه در همان مجلس از او خواستگارى كرد.
قطام گفت :((چه چیز را مهریّه من قرار مى دهى ؟)).
ابن ملجم گفت :((هرچه را بخواهى آماده ام آن را بپردازم )).
قُطّام گفت :((مهریّه من عبارت است از سه هزار درهم و یك كنیز و یك غلام و كشتن على بن ابى طالب )).
ابن ملجم گفت : آنچه گفتى مى پذیرم ، ولى كشتن على را چگونه انجام دهم ؟))
قطام گفت : با به كار بردن حیله و غافلگیرى ، این كار را انجام بده ، اگر به هدف رسیدى دلم را شفا داده و شاد مى كنى و زندگى خوشى با من خواهى داشت و اگر در این راه كشته شدى ،((فَما عِنْدَاللّهِ خَیْرٌ لَكَ مِنْ الدُّنْیا وَما فِیها؛ آن پاداشى كه در نزد خدا دارى براى تو بهتر از دنیا و آنچه در دنیاست )).
ابن ملجم گفت :((سوگند به خدا! من از این شهر گریخته بودم ، اكنون به این شهر نیامده ام مگر براى اجراى آنچه از من خواستى كه كشتن على باشد، این خواسته ات را نیز انجام مى دهم )).
قطام گفت : من نیز تو رادر این كار مساعدت و یارى مى كنم .
به دنبال این جریان ، قُطّام براى ((وردان بن مجالد)) كه از قبیله ((تیم رباب )) بود، پیام فرستاد و او رااز جریان آگاه كرد و از او خواست كه ابن ملجم را یارى نماید. وردان نیز این پیشنهاد را پذیرفت .
از سوى دیگر، ابن ملجم نزد (یكى از خوارج ) از قبیله اشجع كه نام او ((شبیب بن بجره )) بود رفت و جریان را به او گفت و از او كمك خواست ، شبیب پیشنهاد ابن ملجم را پذیرفت و سرانجام ابن ملجم همراه وردان و شبیب ، به مسجد اعظم كوفه رفتند تا جریان را دنبال كنند. قُطّام در مسجد معتكف شده بود و براى گذراندن اعتكاف خود (66) ، خیمه اى در مسجد براى خود برپا كرده بود، به قُطّام گفتند:((ما راءى خود را بر كشتن این مرد (على ) هماهنگ كرده ایم ))، قطام چند تكّه پارچه حریر طلبید و سینه هاى آنان را با آن پارچه ها محكم بست و آنان شمشیرها را به كمر بسته ، به راه افتادند و كنار درى آمدند كه على (علیه السلام ) از آن در براى نماز وارد مسجد مى شد و در آنجا نشستند، قبلاً اینان ، اشعث ابن قیس را نیز از توطئه خود آگاه كرده بودند، او هم كه (از سران خوارج بود) قول یارى به آنان را داده بود و آن شب به آنان پیوست تا آنان را در اجراى توطئه قتل ، كمك كند ( بنابراین شب نوزدهم ماه رمضان سال چهل هجرى ، چهار نفر مرد (ابن ملجم ، وردان ، شبیب و اشعث ) و یك زن یعنى قطام همدیگر را براى اجراى توطئه قتل على (علیه السلام ) مساعدت مى كردند).
وقتى كه ثلث آخر شب فرا رسید امام على (علیه السلام ) به سوى مسجد آمد (طبق معمول ) صدا زد: نماز! نماز! در همین وقت ابن ملجم - لعنت خدا بر او - با همراهانش ‍ به آن حضرت حمله كردند، در این حمله غافلگیرانه ، ابن ملجم شمشیر زهرآلودش را بر فرق آن حضرت زد. (67)
از سوى دیگر شبیب - لعنت خدا بر او - شمشیرش را به طرف امام وارد آورد كه خطا رفت و به طاق مسجد خورد، تروریستها گریختند، امیرمؤ منان على (علیه السلام ) فرمود(مراقب باشید این مرد (ابن ملجم ) از چنگ شما فرار نكند)

نوشته شده توسط : سید سعدی علوی

سخاوت نجاشى ، فرمانرواى اهواز

در زمان امام صادق علیه السلام شخصى به نام ((نجاشى )) استاندار اهواز و شیراز بود. وى با اینكه از طرف خلفاى عباسى فرمانروا بود، ولى از دوستان و شیعیان امام صادق علیه السلام به شمار مى آمد.
یكى از كارمندان به حضور امام صادق علیه السلام رسید و عرض كرد:
- نجاشى استاندار اهواز و شیراز آدم مؤ من و از شیعیان ماست . در دفتر او براى من مالیاتى نوشته شده او از این بابت مبلغى بدهكارم . اگر صلاح بدانید درباره من نامه اى به او بنویسید و مرا توصیه اى بفرمایید. امام صادق علیه السلام این نامه كوتاه را به استاندار اهواز نوشت :
((بسم الله الرحمن الرحیم ، سر اءخاك یسرك الله )).
به نام خداوند بخشنده مهربان ، برادرت را شاد كن تا خداوند تو را شاد كند. نامه را گرفت و نزد نجاشى برد. نجاشى در مجلس عمومى نشسته بود كه او وارد شد. با خلوت شدن مجلس ، نامه را به نجاشى داد و گفت : این نامه امام صادق علیه السلام است .
نجاشى نامه را بوسید و روى چشم گذاشت پرسید:
- حاجتت چیست ؟
مرد به او پاسخ داد:
- در دفتر مالیات شما، مبلغى بر من نوشته شده است .
- چه مقدار؟
- ده هزار درهم .
هماندم نجاشى دفتر دارش را خواست و به او دستور داد:
- بدهى این مرد را از دفتر خارج كن و از حساب من بپرداز و درباره مالیات سال آینده ایشان نیز همین كار را انجام بده .
سپس استاندار از او پرسید: آیا تو را شاد كردم ؟
- آرى ! فدایت گردم .
آن گاه دستور داد، مركب ، كنیز و یك نوكر به او بدهند و همچنین دستور داد یك دست لباس به او دادند. هر یك از آنها را كه مى دادند مى پرسید: تو را شاد كردم ؟
او هم مى گفت : آرى ! فدایت شوم و هر چه او مى گفت آرى ، نجاشى بر بخشش خود مى افزود تا اینكه از بخشش فارغ شد. به آن مرد گفت : فرش ‍ این اتاق را كه هنگام دادن نامه امام صادق علیه السلام روى آن نشسته بودم بردار و ببر. بعد از این هم هر وقت حاجتى داشتى نزد من بیا كه برآورده مى شود. مرد فرش را نیز برداشت و با خوشحالى بیرون آمد و محضر امام صادق علیه السلام رفت و جریان ملاقات خود را با استاندار اهواز به امام عرض كرد. امام صادق علیه السلام از شنیدن رفتار نجاشى نسبت به او خوشحال گشت .
مرد گفت : فرزند رسول خدا! گویا رفتار نیك نجاشى با من ، شما را نیز شادمان كرد؟
امام صادق علیه السلام فرمود: آرى ! سوگند به خدا، نجاشى خدا و پیامبر خدا را نیز شاد كرد. (47)


  تضییع جوانى

امام صادق علیه السلام فرمود:
دوست ندارم جوانى از شما را ببینم مگر آنكه روز او به یكى از دو حالت آغاز گردد. یا عالم باشد یا متعلم و دانشجو. اگر نه عالم باشد و نه متعلم ، در انجام وظیفه كوتاهى كرده و كوتاهى در انجام وظیفه تضییع جوانى است و تضییع جوانى گناه است و سوگند به خداى محمد صلى الله علیه و آله جایگاه گناهكار در آتش خواهد بود. (48)


  ضمانت بهشت

امام صادق علیه السلام مى فرماید:
عده اى مسلمانان انصار محضر رسول خدا صلى الله علیه و آله آمدند و سلام دادند.
پیامبر صلى الله علیه و آله جواب سلام را دادند.
عرض كردند:
- یا رسول الله ! ما حاجتى به تو داریم .
حضرت فرمود: حاجتتان چیست ؟ بگویید.
گفتند: حاجتمان خیلى بزرگ است .
حضرت فرمود: هر قدر هم بزرگ باشد، بگویید.
گفتند: از جانب خداوند بهشت را براى ما ضمانت كن تا اهل بهشت باشیم .
پیامبر صلى الله علیه و آله سرش را پایین انداخت و در حال تفكر كمى خاك را زیر و رو كرد سپس سرش را بلند كرد و فرمود:
- من بهشت را براى شما ضمانت مى كنم ، به شرط اینكه هرگز چیزى از كسى نخواهید.
سپس امام علیه السلام فرمود:
- در گذشته مسلمانان چنین بودند. هر گاه در سفر، شلاق یكى از آنان از دستش به زمین مى افتاد، خوش نداشت به كسى بگوید شلاق را بردار و به من بده . به خاطر اینكه مى خواست گرفتار ذلت سؤ ال نگردد. لذا خودش از مركب پیاده مى شد و شلاق را از زمین برمى داشت و یا در كنار سفره با اینكه بعضى از حاضرین به آب نزدیكتر بودند، به او نمى گفت آب را به من بده . خودش بلند مى شد و آب را برمى داشت و میل مى كرد.
چون مى خواست حتى در آب خوردن نیز از كسى سؤ ال نكند.(49)

47- بحار: ج 47،ص 370 و ج 74، ص 292.
48- بحار: ج 1،ص 55.
49- بحار: ج 22،ص 129.


نام كتاب :داستانهاى بحارالانوار جلد دوم

مؤ لف : محمود ناصرى



نوشته شده توسط : سید سعدی علوی

قصه تنهایی یک دختر
اما من، فقط به عکست خیره میشم و قلم برمی‌دارم و می‌نویسم. اینقدر که خالی و سبک بشم. می‌دونم که فقط تویی که همیشه خواننده نوشته‌های دلتنگی‌هام میشی و مطمئنم که همیشه آرومم میکنی با یه نشونه گاهی یه پروانه گاهی یه قاصدک، گاهی یه نسیم که پر از بوی توست.
گروه جهاد و مقاومت مشرق - "پدر"، تنها ملجأ و پناهگاه فرزند است و اگر فرزند، دختر باشد این ارتباط عاطفی به مراتب عمیق تر جلوه خواهد نمود. فاطمه عبادیان فرزند شهید محمد عبادیان، معاون پشتیبانی و تدارکات لشکر 27 محمدرسول الله(ص) با گویشی صمیمی با پدر شهیدش صحبت می‌کند و جای خالی او را در روز تولدش در قالب کلمات به تصویر می کشد.

 درد دل های دختر شهید محمد عبادیان+عکس
بابا سلام
باز منم همون دختر تنهات. با همه تنهاییم اومدم پیشت.
میدونم که زودتر از بقیه امروز رو یادت مونده. میبینی چه زود گذشت. شدم سی ساله و این یعنی بیست و هشت ساله که تو نیستی. بچه‌تر که بودم روزهایی که دلم گرفته بود و بهانه تو رو می‌گرفت با خودم می‌گفتم بذار بزرگ بشم حتما دیگه از این بهانه‌ها خبری نیست و حال من اینجوری نمی‌مونه. ولی حالا که به قول قدیمیا واسه خودم خانومی شدم و دقیقا دارم چهارمین دهه زندگیمو شروع می‌کنم خیلی بیشتر از اون موقع‌ها دلم بهانه‌ات رو می‌گیره.
سی سالگی واسه خیلی‌ها یعنی پختگی، یعنی اوج، ولی واسه من فقط یعنی بیست و هشت سال ندیدنت و بیست و هشت حسرت آغوشت تو روز تولدم. یعنی بیست و هشت بار عکست رو روز تولد بغل کردن و با عکست عکس گرفتن. یعنی بیست و هشت بغض تو بالشت خفه شده. 
همه اینایی که گفتم واسه شبه تولدم بود.
اگه بقیه روزها رو بخوام برات بشمارم، خیلی میشه. گرچه شمردن نداره "رنگ رخساره خبر می‌دهد از سر درون".

اگه بخواهیم باهم حساب کتاب کنیم خیلی زیاد میشن و من نمیدونم آخرش کدوممون بدهکاریم؛ کدوممون طلبکار. همه میدونن و خودت بهتر از همه که دختر چقدر باباییه و من که هم یه دونه دختر بودم و هم ته تغاری.
حالا فکر کنم طلبم خیلی سنگین شد ولی از کی بگیرمش؟؟ اصلا گرفتنیه؟!
بابا، اونایی که شما بخاطرشون رفتی تا که آروم بخوابن حالا طلب دارند از همه حتی از ما! مارو متهم به جنگ طلبی میکنن و میگن کار خاصی نکردین که جنگیدین. هرکی بود همین کار رو می‌کرد و الان با سهمیه هاتون همه جا رو قرق کردین.

 درد دل های دختر شهید محمد عبادیان+عکس
بابا محمدم؛
من چه جوری بهشون بفهمونم که تو عاشق بودی. عاشق زندگی، عاشق مامان، عاشق بچه‌هات. چه جوری بگم که همه اهل فامیل و دوستات از مهربونیت میگن و به خاطر همه اینها بود که تو به جایی که رسیدی که از خودت عبور کردی.
بگذریم. نمیخوام توی این روز، به این خوبی ناراحتت کنم. مامان میگه، همیشه تولدش یادت بوده و حتما خودت رو هرجا که بودی میرسوندی بهش که پیشش باشی. پس حتما الان همین جا کنارمی و صدام رو می شنوی.

منتظره تبریک و کادو تولدت هستم. حتما میدونی که فقط یه هدیه خاص راضیم میکنه. 
مثل من زیادن همین اطراف، بچه‌های دوستات که به همشون میگیم عمو. هممون درد مشترک داریم و اینجور وقتها که دلمون میگیره فقط به هم نگاه میکنیم یا اگه میگیم دلمون گرفته، معنی گرفتن دل رو با تمام وجود درک می کنیم و عمق قلبمون تیر میکشه. کاش میشد درد مشترک نداشتیم.
درد دل های دختر شهید محمد عبادیان+عکس

بابایی؛
میدونم که تو هم دوست داشتی الان کنارم می بودی و محکم بغلم می‌کردی، سرم رو میبوسیدی و با خنده میگفتی دخترجان سی سالت شد ولی منو پیر کردی تا به اینجا رسیدی! منم اخم می‌کردم، قهر می‌کردم و تو میومدی از دلم در میاوردی. درست مثل چند روز پیش که دایی با دخترش بحثش شد و بعد اومد تو اتاق و دخترش رو بغلش کرد و بوسیدش و از دلش درآورد. 
میبینی حسرت چه چیزهایی رو دارم!! راسته که میگن آدم قدر داشته‌هاش رو نمیدونه. 

اگه بدونن پدر چه سرمایه‌ایه هیچ وقت تنهاش نمیذارن. برای منی که حاضرم همه اون چیزایی رو که بدست آوردم، دو دستی تقدیم کنم تا یه بار و فقط یه بار طعم آغوشت رو احساس کنم یا حتی صدات رو بشنوم یا نه حتی لبخندت رو ببینم. 
میدونم که شاید توی خیلی چیزها ممکن بود باهم اختلاف سلیقه داشته باشیم اما واقعا از ته دل میخوام که باشی و باهات بحث میکردم و حرف میزدم. 

درد دل های دختر شهید محمد عبادیان+عکس

میدونی چیه؛ خیلی سخته آرزوی چیزایی رو داشته باشی که خیلیا نمیفهمن. مثلا اینکه کاش دخترهای داداش احمد، بابابزرگ محمد داشتن. یه بابای خوش تیپ با موهای جو گندمی که دستشونو می‌گرفت و می‌بردشون پارک واسشون بستنی و بادکنک می خرید. 
خیلی وقتا با خودم میگم ما هم مثل بقیه مردم مشغول زندگیمونیم ولی اینجور وقتها میبینم که نه! ما یه فرق اساسی با همه داریم. شاید به کلمه فقط نبود پدر باشه ولی این "نبود" همه جا هست. هرجا پا میذاری یه جای خالی عمیق و پررنگ میبینی که هیچ جوری و با هیچ چیزی نمی‌تونی پرش کنی و این میشه یه بغض سنگین تو گلوت که خفه کردنی نیست. فقط یهو احساس خفگی میکنی، هرکار میکنی نفست بالا نمیاد. مامان اینجور وقتها بدو بدو خودشو میرسونه به تو، کنار مزارت، تو حرم امام رضا. به زبون نمیاره ولی خوب میفهمم چه حالی داره.

اما من، فقط به عکست خیره میشم و قلم برمی‌دارم و می‌نویسم. اینقدر که خالی و سبک بشم. می‌دونم که فقط تویی که همیشه خواننده نوشته‌های دلتنگی‌هام میشی و مطمئنم که همیشه آرومم میکنی با یه نشونه گاهی یه پروانه گاهی یه قاصدک، گاهی یه نسیم که پر از بوی توست. چشمهامو می‌بندم و تصور میکنم سرم رو گذاشتی رو پات و داری نوازشم میکنی.
خیلی وقتها دلم می‌خواد از این تصورها دست بکشم و بذارمشون کنار و فریاد بزنم که من حضور واقعی دلم میخواد. دلم یه حضور می خواد از جنس ماده که بشه لمسش کرد اما هیچ کس نمیفهمه. بعضیا فقط لبخند میزنن و لابد باخودشون میگن حتما دیگه بریده و داره میزنه جاده خاکی.

باز رسیدم به حسرت‌ها و آرزوهایی که تمومی ندارند چون تو تموم نمیشی، چون نبودنت تموم نمیشه، چون دل تنگی برای تو تموم نمیشه…
چون تو آغاز و شروعی.
و قصه من از تو شروع میشه.

قصه یه دختری که دوست داشت مثل بقیه دخترها دست تو دست پدرش بذاره و پا تو جاده زندگی بذاره
قصه، قصه تنهایی ست...

*سایت ساجد

نوشته شده توسط : سید سعدی علوی
دوشنبه 26 خرداد 1393

ملامت جاهلانه

محمد پسر منكدر، یكى از دانشمندان اهل سنت مى گوید:
روزى در وقت شدت گرماى هوا به بیرون از مدینه رفته بودم . دیدم امام باقر علیه السلام با اندام توانمند و فربه خود به دو تن از غلامانش تكیه كرده و مشغول كشاورزى است . با خود گفتم :
پیرمردى از بزرگان قریش در این وقت در هواى گرم در طلب مال دنیاست ! تصمیم گرفتم او را موعظه كنم . نزدیك رفته ، سلام كردم و گفتم :
آیا سزاوار است مرد شریفى مثل شما در این هواى گرم با اندام سنگین در پى دنیاطلبى باشد؟ اگر در این موقع و در چنین حال مرگت فرا رسید، چه خواهى كرد؟
حضرت دستهایش را از دوش غلامها برداشت و روى پا ایستاد و فرمود: - به خدا سوگند! اگر در این حال بمیرم ، در حال فرمانبردارى و طاعت خداوند جان سپرده ام . تو خیال مى كنى عبادت فقط نماز و ذكر و دعا است ؟ تاءمین مخارج زندگى از راه حلال خود نوعى عبادت است . زیرا من مى خواهم با كار و كوشش ، خود را از تو و دیگران بى نیاز سازم (كه تلاش و كوششم براى دنیاپرستى نیست .) آرى ! فقط آن گاه از فرا رسیدن مرگ بترسم كه در حال انجام دادن گناه باشم و در حالت نافرمانى خدا از دنیا بروم . خداوند ما را موظف كرده بار دوش دیگران نباشم و اگر كار نكنیم ، دست نیاز بسوى تو و امثال تو دراز خواهیم كرد.
محمد بن مكندر عرض كرد: خدایت رحمت كند! من مى خواستم شما را موعظه كنم ، شما مرا موعظه كردید. (44)


بهترین راه خداشناسى

هشام پسر سالم مى گوید:
خدمت هشام پسر سالم كه از شاگردان بزرگ مكتب امام صادق علیه السلام بود رسیدم . از او پرسیدم كه اگر كسى از من سوال كرد؛ چگونه خدایت را شناختى ؟ به او چطور جواب بدهم ؟
هشام گفت :
- اگر كسى از من بپرسد خدایت را چگونه شناختى ؟ در پاسخ مى گویم :
((من خداوند را به واسطه وجود خودم شناختم . او نزدیك ترین چیزها به من است . چون مى بینم اندام من داراى تشكیلاتى است كه اجزاى گوناگون آن با نظم خاص در جاى خود قرار گرفته است . تركیب این اجزا با كمال دقت انجام گرفته و داراى آفرینش دقیقى است و انواع نقاشیها بدون كم و زیاد در آن وجود دارد. مى بینم كه براى من حواس گوناگون و اعضاى مختلف از قبیل چشم ، گوش ، قوه شامه ، ذائقه و لامسه آفریده شده و هر كدام به تنهایى وظیفه خویش را انجام مى دهد.
در اینجا هر انسان عاقل ، عقلا محال مى داند كه تركیب منظم بدن ناظم و نقشه دقیق بدون نقاش بوجود آید. از این راه فهمیدم كه نظام وجود و نقشهاى بدنم بدون ناظم و طراح باهوش نبوده و نیازمند به آفریدگار مى باشد...)). (45)


  بزرگترین گناه

حضرت امام باقر علیه السلام وارد مسجد الحرام شد. گروهى از قریش كه آنجا بودند، چون آن حضرت را دیدند پرسیدند: این شخص ‍ كیست ؟
گفتند: پیشواى عراقیها (شیعیان ) است .
یكى از آنان گفت : خوب است كسى را بفرستیم تا از ایشان سؤ الى بكند. سپس جوانى از آنان خدمت امام علیه السلام آمد و پرسید:
- آقا! كدام گناه از همه بزرگتر است ؟
امام علیه السلام فرمود: شرابخوارى .
جوان برگشت و پاسخ حضرت را به رفقاى خود گزارش داد. بار دیگر او را فرستادند. جوان همین سوال را تكرار كرد. حضرت فرمود: مگر به تو نگفتم شرابخوارى ! زیرا شراب ، شرابخوار را به زنا، دزدى و آدم كشى وادار مى كند و باعث شرك و كفر به خدا مى گردد. شرابخوار كارهایى را انجام مى دهد كه از همه گناهان بزرگتر است . (46)


44- بحار: ج 46، ص 287.
45- بحار: ج 3،ص 49.
46- بحار: ج 46،ص 458.



نام كتاب :داستانهاى بحارالانوار جلد دوم

مؤ لف : محمود ناصرى


نوشته شده توسط : سید سعدی علوی

اى حجت حق :
صاحب الامرى و منجى بشر مصلح كل
چهره بگشاى كه اوضاع جهان گشت وخیم
عهد كردى كه گشایى گره از مشكل ما
اى شه دادرس از یاد مبر عهد قدیم
پرچم نصر من اللّه بر افراز و بیا
كه به فرمان تو گردد همه عالم تسلیم
پرچم صلح و عدالت ز نو گردد بر پا
پایه دین و فضیلت ز تو باید تحكیم
دكتر رسا
ولادت حضرت مهدى صاحب الزمان (ع ) در شب جمعه ، نیمه شعبان سال 255 یا 256 هجرى بوده است .
پس از اینكه دو قرن و اندى از هجرت پیامبر (ص ) گذشت ، و امامت به امام دهم حضرت هادى (ع ) و امام یازدهم حضرت عسكرى (ع ) رسید، كم كم در بین فرمانروایان و دستگاه حكومت جبار، نگرانى هایى پدید آمد. علت آن اخبار و احادیثى بود كه در آنها نقل شده بود: از امام حسن عسكرى (ع ) فرزندى تولد خواهد یافت كه تخت و كاخ جباران و ستمگران را واژگون خواهد كرد و عدل و داد را جانشین ظلم و ستم ستمگران خواهد نمود. در احادیثى كه بخصوص از پیغمبر (ص ) رسیده بود، این مطلب زیاد گفته شده و به گوش زمامداران رسیده بود.
در این زمان یعنى هنگام تولد حضرت مهدى (ع )، معتصم عباسى ، هشتمین خلیفه عباسى ، كه حكومتش از سال 218 هجرى آغاز شد، سامرا، شهر نوساخته را مركز حكومت عباسى قرار داد.
این اندیشه - كه ظهور مصلحى پایه هاى حكومت ستمكاران را متزلزل مى نماید و باید از تولد نوزادان جلوگیرى كرد، و حتى مادران بى گناه را كشت ، و یا قابله هایى را پنهانى به خانه ها فرستاد تا از زنان باردار خبر دهند - در تاریخ نظایرى دارد. در زمان حضرت ابراهیم (ع ) نمرود چنین كرد. در زمان حضرت موسى (ع ) فرعون نیز به همین روش عمل نمود. ولى خدا نخواست . همواره ستمگران مى خواهند مشعل حق را خاموش كنند، غافل از آنكه ، خداوند نور خود را تمام و كامل مى كند، اگر چه كافران و ستمگران نخواهند.
در مورد نوزاد مبارك قدم حضرت امام حسن عسكرى (ع ) نیز داستان تاریخ به گونه اى شگفت انگیز و معجزه آسا تكرار شد.
امام دهم بیست سال - در شهر سامرا - تحت نظر و مراقبت بود، و سپس ‍ امام یازدهم (ع ) نیز در آنجا زیر نظر و نگهبانى حكومت به سر مى برد.
(به هنگامى كه ولادت ، این اختر تابناك ، حضرت مهدى (ع ) نزدیك گشت ، و خطر او در نظر جباران قوت گرفت ، در صدد بر آمدند تا از پدید آمدن این نوزاد جلوگیرى كنند، و اگر پدید آمد و بدین جهان پاى نهاد، او را از میان بردارند. بدین علت بود كه چگونگى احوال مهدى ، دوران حمل و سپس تولد او، همه و همه ، از مردم نهان داشته مى شد، جز چند تن معدود از نزدیكان ، یا شاگردان و اصحاب خاص امام حسن عسكرى (ع ) كسى او را نمى دید. آنان نیز مهدى را گاه بگاه مى دیدند، نه همیشه و به صورت عادى ).(119)
شیعیان خاص ، مهدى (ع ) را مشاهده كردند 
در مدت 5 یا 4 سال آغاز عمر حضرت مهدى كه پدر بزرگوارش حیات داشت ، شیعیان خاص به حضور حضرت مهدى (ع ) مى رسیدند. از جمله چهل تن به محضر امام یازدهم رسیدند و از امام خواستند تا حجت و امام بعد از خود را به آنها بنمایاند تا او را بشناسند، و امام چنان كرد. آنان پسرى را دیدند كه بیرون آمد، همچون پاره ماه ، شبیه به پدر خویش . امام عسكرى فرمود: (پس از من ، این پسر امام شماست ، و خلیفه من است در میان شما، امر او را اطاعت كنید، از گرد رهبرى او پراكنده نگردید، كه هلاك مى شوید و دینتان تباه مى گردد. این را هم بدانید كه شما او را پس از امروز نخواهید دید، تا اینكه زمانى دراز بگذرد. بنابراین از نایب او، عثمان بن سعید، اطاعت كنید). (120) و بدین گونه ، امام یازدهم ، ضمن تصریح به واقع شدن غیبت كبرى ، امام مهدى را به جماعت شیعیان معرفى فرمود، و استمرار سلسله ولایت را اعلام داشت .(121)
یكى از متفكران و فیلسوفان قرن سوم هجرى كه به حضور امام رسیده است ، ابوسهل نوبختى مى باشد.
بارى ، حضرت مهدى (ع ) پنهان مى زیست تا پدر بزرگوارش حضرت امام حسن عسكرى در روز هشتم ماه ربیع الاول سال 260 هجرى دیده از جهان فرو بست . در این روز بنا به سنت اسلامى ، مى بایست حضرت مهدى بر پیكر مقدس پدر بزرگوار خود نماز گزارد، تا خلفاى ستمگر عباسى جریان امامت را نتوانند تمام شده اعلام كنند، و یا بدخواهان آن را از مسیر اصلى منحرف كنند، و وراثت معنوى و رسالت اسلامى و ولایت دینى را به دست دیگران سپارند. بدین سان ، مردم دیدند كودكى همچون خورشید تابان با شكوه هر چه تمامتر از سراى امام بیرون آمد، و جعفر كذاب عموى خود را كه آماده نمازگزاران بر پیكر امام بود به كنارى زد، و بر بدن مطهر پدر نماز گزارد.
ضرورت غیبت آخرین امام 
بیرون آمدن حضرت مهدى (ع ) و نماز گزاردن آن حضرت همه جا منتشر شد. كارگزاران و ماءموران معتمد عباسى به خانه امام حسن عسكرى (ع ) هجوم بردند، امّا هر چه بیشتر جستند كمتر یافتند، و در چنین شرایطى بود كه براى بقاى حجت حق تعالى ، امر غیبت امام دوازدهم پیش آمد و جز این راهى براى حفظ جان آن (خلیفه خدا در زمین ) نبود؛ زیرا ظاهر بودن حجت حق و حضورش در بین مردم همان بود و قتلش همان . پس مشیت و حكمت الهى بر این تعلق گرفت كه حضرتش را از نظرها پنهان نگهدارد؛ تا دست دشمنان از وى كوتاه گردد، و واسطه فیوضات ربانى ، بر اهل زمین سالم ماند. بدین صورت حجت خدا، هر چند آشكار نیست ، امّا انوار هدایتش از پس پرده غیبت راهنماى موالیان و دوستانش مى باشد. ضمنا این كیفر كردار امت اسلامى است كه نه تنها از مسیر ولایت و اطاعت امیرالمؤ منین على (ع ) و فرزندان معصومش روى برتافت ، بلكه به آزار و قتل آنان نیز اقدام كرد، و لزوم نهان زیستى آخرین امام را براى حفظ جانش ‍ سبب شد.
در این باب سخن بسیار است و مجال تنگ ، امّا براى اینكه خوانندگان به اهمیت وجود امام غایب در جهان بینى تشیع پى برند؛ به نقل قول پروفسور هانرى كربن - مستشرق فرانسوى - در ملاقاتى كه با علامه طباطبائى داشته ، مى پردازیم :
(به عقیده من مذهب تشیع تنها مذهبى است كه رابطه هدایت الهیه را میان خدا و خلق ، براى همیشه ، نگهداشته و بطور استمرار و پیوستگى ولایت را زنده و پا بر جا مى دارد... تنها مذهب تشیع است كه نبوت را با حضرت محمّد - صلى اللّه علیه و آله و سلم - ختم شده مى داند، ولى ولایت را كه همان رابطه هدایت و تكمیل مى باشد، بعد از آن حضرت و براى همیشه زنده مى داند. رابطه اى كه از اتصال عالم انسانى به عالم الوهى كشف نماید، بواسطه دعوتهاى دینى قبل از موسى و دعوت دینى موسى و عیسى و محمّد - صلوات اللّه علیهم - و بعد از حضرت محمّد، بواسطه ولایت جانشینان وى (به عقیده شیعه ) زنده بوده و هست و خواهد بود، او حقیقتى است زنده كه هرگز نظر علمى نمى تواند او را از خرافات شمرده از لیست حقایق حذف نماید... آرى تنها مذهب تشیع است كه به زندگى این حقیقت ، لباس دوام و استمرار پوشانیده و معتقد است كه این حقیقت میان عالم انسانى و الوهى ، براى همیشه ، باقى و پا برجاست ) (122) یعنى با اعتقاد به امام حىّ غایب .
صورت و سیرت مهدى (ع ) 
چهره و شمایل حضرت مهدى (ع ) را راویان حدیث شیعى و سنى چنین نوشته اند: (چهره اش گندمگون ، ابروانى هلالى و كشیده ، چشمانش سیاه و درشت و جذاب ، شانه اش پهن ، دندان هایش براق و گشاد، بینى اش ‍ كشیده و زیبا، پیشانى اش بلند و تابنده ، استخوان بندى اش استوار و صخره سان ، دستان و انگشتهایش درشت ، گونه هایش كم گوشت و اندكى متمایل به زردى - كه از بیدارى شب عارض شده - بر گونه راستش خالى مشكین . عضلاتش پیچیده و محكم ، موى سرش بر لاله گوش ریخته ، اندامش ‍ متناسب و زیبا، هیاءتش خوش منظر و رباینده ، رخساره اش در هاله اى از شرم بزرگوارانه و شكوهمند غرق ، قیافه اش از حشمت و شكوه رهبرى سرشار. نگاهش دگرگون كننده ، خروشش دریاسان ، و فریادش همه گیر).(123)
حضرت مهدى صاحب علم و حكمت بسیار است و دارنده ذخایر پیامبران است . وى نهمین امام است از نسل امام حسین (ع ) اكنون از نظرها غایب است . ولىّ مطلق و خاتم اولیاء و وصى اوصیاء و قائد جهانى و انقلابى اكبر است . چون ظاهر شود، به كعبه تكیه كند، و پرچم پیامبر (ص ) را در دست گیرد و دین خدا را زنده و احكام خدا را در سراسر گیتى جارى كند. و جهان را پر از عدل و داد و مهربانى كند.
حضرت مهدى (ع ) در برابر خداوند و جلال خداوند فروتن است . خدا و عظمت خدا در وجود او متجلى است و همه هستى او را فرا گرفته است . مهدى (ع ) عادل است و خجسته و پاكیزه . ذره اى از حق را فرو نگذارد. خداوند دین اسلام را به دست او عزیز گرداند. در حكومت او، به احدى ناراحتى نرسد مگر آنجا كه حدّ خدایى جارى گردد.(124)
مهدى (ع ) حق هر حقدارى را بگیرد و به او دهد. حتى اگر حق كسى زیر دندان دیگرى باشد، از زیر دندان انسان بسیار متجاوز و غاصب بیرون كشد و به صاحب حق باز گرداند. به هنگام حكومت مهدى (ع ) حكومت جباران و مستكبران ، و نفوذ سیاسى منافقان و خائنان ، نابود گردد. شهر مكه - قبله مسلمین - مركز حكومت انقلابى مهدى شود. نخستین افراد قیام او، در آن شهر گرد آیند و در آنجا به او بپیوندند... برخى به او بگویند، با دیگران جنگ كند، و هیچ صاحب قدرتى و صاحب مرامى ، باقى نماند و دیگر هیچ سیاستى و حكومتى ، جز حكومت حقه و سیاست عادله قرآنى ، در جهان جریان نیابد. آرى ، چون مهدى (ع ) قیام كند زمینى نماند، مگر آنكه در آنجا گلبانگ محمدى : (( اشهد ان لا اله الا اللّه ، و اشهد ان محمّدا رسول اللّه ، )) بلند گردد.
در زمان حكومت مهدى (ع ) به همه مردم ، حكمت و علم بیاموزند، تا آنجا كه زنان در خانه ها با كتاب خدا و سنت پیامبر (ص ) قضاوت كنند. در آن روزگار، قدرت عقلى توده ها تمركز یابد. مهدى (ع ) با تاءیید الهى ، خردهاى مردمان را به كمال رساند و فرزانگى در همگان پدید آورد...
مهدى (ع ) فریادرسى است كه خداوند او را بفرستد تا به فریاد مردم عالم برسد. در روزگار او همگان به رفاه و آسایش و وفور نعمتى بى مانند دست یابند. حتى چهارپایان فراوان گردند و با دیگر جانوران ، خوش و آسوده باشند. زمین گیاهان بسیار رویاند آب نهرها فراوان شود، گنجها و دفینه هاى زمین و دیگر معادن استخراج گردد. در زمان مهدى (ع ) آتش فتنه ها و آشوبها بیفسرد، رسم ستم و شبیخون و غارتگرى برافتد و جنگها از میان برود.
در جهان جاى ویرانى نماند، مگر آنكه مهدى (ع ) آنجا را آباد سازد.
در قضاوتها و احكام مهدى (ع ) و در حكومت وى ، سر سوزنى ظلم و بیداد بر كسى نرود و رنجى بر دلى ننشیند.(125)
مهدى ، عدالت را، همچنان كه سرما و گرما وارد خانه ها شود، وارد خانه هاى مردمان كند و دادگرى او همه جا را بگیرد.

نوشته شده توسط : سید سعدی علوی
پنجشنبه 22 خرداد 1393

سلام،همزمان با حملات بسیار گسترده گروه تروریستی داعش به عراق و فرار عده ی زیادی از نیروهای عراقی لحظاتی قبل خبرهایی(فعلا" تایید نشده) مبنی بر تصرف شهر  بعقوبه، مرکز استان دیالی در مرز ایران حکایت دارد،احتمال یورش تروریستها به مرزهای ایران دور از ذهن نیست،در این شرایط بهترین تصمیم دولتمردان ایران و عراق این است که نیروهای ایرانی به طور مستقیم به کمک دولت و ارتش عراق بیان و از گسترش نفوذ داعش جلوگیری کنند، به اخبار این حملات تا این لحظه توجه کنید........

سرخط آخرین اخبار/ آخرین سرخط اخبار عراق را در این بخش از نظر می گذرانید:

- ابومحمد العدنانی، سخنگوی داعش در فایلی صوتی که دقایقی پیش منتشر شد، خطاب به نوری المالکی، نخست وزیر عراق گفت: هدف اصلی ما نه سامرا و بغداد، بلکه کربلا و نجف است.
داعش از سقوط بعقوبه، مرکز استان دیالی در مرز ایران خبر داد.
این در حالی است که ارتش عراق اعلام کرده که تنها صدای چند انفجار در شهر "بهرز" در حومه بعقوبه به گوش رسیده است.

- درگیری های پراکنده در شمال غرب و جنوب سامرا از عصر دیروز در جریان است. منطقه الاسحاقی سامرا هدف حملات داعش قرار دارد.

- داعش به طور کامل بر منطقه بیجی سیطره پیدا کرد.

- پنتاگون: خود عراقی‌ها باید با داعش مقابله کنند.

- مقتدا صدر از کمک ارتش المهدی به ارتش عراق خبر داد‎.

- گروه تروریستی داعش کنترل شهر موصل را در دست گرفته و بخش‌هایی از کرکوک و صلاح‌الدین را نیز اشغال کرده است.

- المیادین: امکانات و تجهیزات گسترده داعش نشان دهنده کمک نامحدود کشورهای حامی این گروه است.

- یک منبع امنیتی در استان نینوا گفت که نیروهای پیشمرگه کرد یک مرکز پلیس در شرق موصل در شهرستان حمدانیه را به کنترل خود در آوردند.

- اعلام حالت فوق العاده در استان بابل.

- فراکسیون صدر: دستورعمل خارجی برای ایجاد جنگ طائفه‌ای در عراق وجود دارد.

- افشای سند خیانت استاندار نینوی و تحویل شهر موصل به تروریست‌ها.

- فرار ۷۰ زندانی از مرکز پلیس «بیجی» در تکریت.

- روزنامه ایندیپندنت در مقاله‌ای نوشت پس از قشون کشی عناصر داعش به عراق، غرب ناچار خواهد بود در عراق دخالت کند.

- «نبیل العربی» خواستار مبارزه همه جانبه با هجوم «داعش» به عراق شد .

- ای‌بی‌سی‌نیوز در واکنش به بحران عراق: تمام منطقه در خطر است .

- آزادی بزرگترین پایگاه نظامی موصل به دست ارتش عراق و پیشمرگه .

- المیادین: مجلس عراق فردا برای بررسی اوضاع امنیتی کشور جلسه فوق العاده برگزار می کند.


در ادامه این گزارش خبری قادر خواهید بود به‌ تمام اخبار مرتبط با بحران عراق دست پیدا کنید.


یک منبع پلیس استان نینوا امروز اعلام کرد که عناصر گروه تروریستی داعش به طور کامل شهر موصل را تحت سیطره خود قرار داده اند.

افراد مسلح داعش از صبح امروز با نیروهای امنیتی و ارتش عراق در موصل درگیر بودند و از سمت راست استان نینوا حمله ور شدند و ساختمان استانداری و ساختمانهای دولتی مجاور را تحت کنترل خود درآوردند.

منبع=مشرق نیوز



نوشته شده توسط : سید سعدی علوی

امام زین العابدین علیه السلام از عبادت على علیه السلام مى گوید

روزى امام باقر علیه السلام محضر پدر بزرگوارش امام زین العابدین علیه السلام مشرف شد و احساس كرد كه حضرت در عبادت كردن به جایى رسیده كه هیچ كس به آن مرحله نرسیده است . صورتش از شب زنده دارى زرد شده و چشمهایش از گریه سرخ گردیده و پیشانى اش پینه بسته و دو ساق پاى او از كثرت ایستادن در نماز ورم كرده است . حضرت باقر علیه السلام مى فرماید: چون پدرم را در این حال دیدم دیگر نتوانستم خوددارى كنم و به گریه افتادم . پدرم در آن وقت به فكر فرو رفته بود. پس از لحظاتى از ورود من آگاه گشت . دید كه من گریه مى كنم . روى به من كرد و فرمود: فرزندم ! یكى از نوشته ها كه عبادت امیرالمؤ منین علیه السلام در آن نوشته شده بیاور. من نوشته را تقدیم كردم . كمى از آن خواندند، سپس با حالتى افسرده و ناراحت نوشته را بر زمین گذاشت و فرمود: چه كسى مى تواند مانند على بن ابى طالب علیه السلام عبادت كند. (40)


((36)) روش بزرگوارى

امام سجاد علیه السلام كنیزى داشت . روزى آب روى دست امام مى ریخت تا آن حضرت آماده نماز گردد. اتفاقا خسته شد و ظرف آب از دستش افتاد و بر سر امام آسیب رساند. حضرت سر بلند كرده و به سوى كنیز متوجه شد. كنیز گفت :
- ((و الكاظمین الغیظ.))
حضرت فرمود: من خشم خود را فرو بردم .
كنیز گفت : ((و العافین عن الناس )).
امام علیه السلام فرمود: خداوند تو را عفو كند. (یعنى من از تو گذشت كردم ).
كنیز گفت : ((و الله یحب المحسنین )). (41)
امام علیه السلام فرمود: برو كه در راه خداوند، عزیز و بزرگ و آزادى .(42)


((37)) جریان یك ازدواج

ابن عكاشه به محضر امام باقر علیه السلام آمد و عرض كرد:
- چرا زمینه ازدواج امام صادق علیه السلام را فراهم نمى سازید، با آنكه زمان این كار فرا رسیده ؟ (موقع ازدواج اوست ).
در مقابل امام باقر علیه السلام كیسه مهر شده اى بود. فرمود:
- به زودى برده فروشى از اهل بربر مى آید و در سراى میمون منزل مى كند و با این كیسه پول از او دخترى براى ابو عبدالله امام صادق مى خریم .
مدتى گذشت . روزى خدمت امام باقر علیه السلام رفتیم . فرمود:
- آن برده فروشى كه گفته بودم آمده ، اكنون این كیسه پول را بردارید و بروید از او دخترى را خریدارى كنید.
ابن عكاشه مى گوید: ما نزد آن برده فروش رفتیم و درخواست نمودیم یكى از كنیزان را به ما بفروشد. او گفت :
- هر چه كنیز داشتم فروختم . فقط دو كنیز مانده كه هر دو مریض هستند، ولى حال یكى از آنها رو به بهبودى است .
گفتم : آنها را بیاور تا ببینم و او هر دو كنیز را آورد. گفتیم این كنیز حالش بهتر است . چند مى فروشى ؟
گفت : به هفتاد دینار.
گفتم : تخفیف بده .
گفت : از هفتاد دینار كمتر نمى فروشم .
گفتیم : ما او را به همین كیسه پول مى خریم . هر چه بود بى آن كه بدانیم در كیسه چقدر پول است . نزد برده فروش شخصى محاسن سفید بود. به ما گفت : سر كیسه را باز كنید و پولهایش را بشمارید.
برده فروش گفت : نه ! باز نكنید. اگر مقدار خیلى كمترى از هفتاد دینار هم كمتر باشد، نمى فروشم .
پیرمرد گفت : نزدیك بیایید. ما نزدیكش رفتیم و سر كیسه را باز كردیم و شمردیم . دیدیم درست هفتاد دینار است . پولها را دادیم و آن كنیز را خریدیم و به خدمت امام باقر علیه السلام آوردیم و امام صادق علیه السلام در كنارش ایستاده بود، جریان خرید كنیز را براى امام محمد باقر علیه السلام عرض كردیم . امام شكر خدا را به جا آورد. سپس به كنیز فرمود:
- اسمت چیست ؟
گفت : اسمم حمیده است .
فرمود: ستوده باشى در دنیا و پسندیده باشى در آخرت . سپس امام علیه السلام از او پرسشهایى كرد و او جواب داد.
آن گاه امام باقر علیه السلام به فرزندش امام صادق علیه السلام رو كرد و گفت :
- این كنیز را با خود ببر.
و بدین ترتیب حمیده همسر امام صادق علیه السلام گردید و بهترین انسانها، حضرت موسى بن جعفر علیه السلام از او متولد شد. (43


40- بحار: ج 46، ص 74.
41- آل عمران ، آیه 33. ترجمه : آنان خشم فرو نشانند، از بدى مردم درگذرند و خداوند دوستار نیكوكاران است .
42- بحار ج 46، ص 68 - ج 71، ص 398 و 413 و ج 80، ص 329.
43- بحار: ج 48، ص 5

نام كتاب :داستانهاى بحارالانوار جلد دوم

مؤ لف : محمود ناصرى


نوشته شده توسط : سید سعدی علوی
پنجشنبه 15 خرداد 1393

برخورد پسندیده (33)

یكى از خویشان امام زین العابدین علیه السلام در برابر آن حضرت ایستاد و زبان به ناسزاگویى گشود. حضرت در پاسخ او چیزى نگفت . هنگامى كه مرد از پیش حضرت رفت . امام به اصحاب خود فرمود:
- آنچه را كه این مرد گفت ، شنیدید. اكنون دوست دارم ، همراه من بیایید تا نزد او برویم و جواب مرا نیز به او بشنوید.
عرض كردند: حاضریم ، ما دوست داشتیم شما هم همانجا پاسخ ایشان را بگویید و ما هم آنچه مى توانیم به او بگوییم .
سپس امام نعلین خویش را پوشیده ، به راه افتاد. در بین راه این آیه را مى خواند:
- ((والكاظمین الغیظ و العافین عن الناس و الله یحب المحسنین .))(34)
راوى مى گوید: ما از خواندن این آیه دانستیم به او چیزى نخواهد گفت . وقتى رسیدیم به خانه آن مرد، او را صدا زد و فرمود:
- به او بگویید على بن الحسین با تو كار دارد.
همین كه متوجه شد امام زین العابدین علیه السلام آمده است در حالیكه آماده مقابله و دفاع بود از منزل بیرون آمد و یقین داشت آن جناب براى تلافى جسارتهایى كه از او سر زده آمده است .
ولى چشم امام علیه السلام كه به او افتاد، فرمود:
- برادر! چندى پیش نزد من آمدى و آنچه خواستى به من گفتى . اگر آن زشتیها كه به من گفتى در من هست ، هم اكنون استغفار مى كنم و از خداوند مى خواهم مرا بیامرزد و اگر آن چه به من گفتى در من نیست ، خداوند تو را بیامرزد.
راوى مى گوید: آن شخص سخن حضرت را كه شنید پیش آمد و پیشانى امام علیه السلام را بوسید و عرض كرد:
- آرى ! آن چه من گفتم در شما نیست و من به آن چه گفتم سزاوارترم .


((32)) امام زین العابدین علیه السلام و اهمیت عبادت (35)

فاطمه دختر على علیه السلام روزى امام زین العابدین علیه السلام را دید كه وجود نازنین او در اثر كثرت عبادت رنجور و ناتوان گردیده است . بدون درنگ پیش جابر آمد و گفت :
- جابر! اى صحابه رسول خدا! ما بر گردن شما حقوقى داریم . یكى از آنها این است كه اگر ببینى كسى از ما خود را از بسیارى عبادت و پرستش به هلاكت مى رساند، او را تذكر دهى تا جان خود را حفظ نماید. اینك على بن الحسین علیه السلام یادگار برادرم خود را از كثرت عبادت رنجور كرده و پیشانى و زانوهاى او پینه بسته است .
جابر به خانه امام چهارم علیه السلام رهسپار گشت . در جلوى در كودكى را همراه با پسر بچه هایى از بنى هاشم دید. جابر به راه رفتن این كودك با دقت نگاه كرد و با خود گفت . این راه رفتن پیغمبر است . سپس پرسید:
- پسر جان ! اسمت چیست ؟
فرمود: ((من محمد بن على بن حسینم )).
جابر به شدت گریست و گفت :
- پدرم فداى تو باد! نزدیك من بیا.
آن حضرت جلو آمد. جابر دكمه هاى پیراهن امام باقر علیه السلام را باز كرد.
دست بر سینه اش گذاشت و بوسید و در این حال گفت :
- من از طرف پیغمبر صلى الله علیه و آله به تو سلام مى رسانم . حضرت به من دستور داده بود كه با تو چنین رفتار كنم .
سپس گفت از پدر بزرگوارت اجازه بگیر.
حضرت باقر علیه السلام پیش پدر آمد و رفتار پیرمرد و آنچه كه گفته بود بر ایشان توضیح داد. امام فرمود:
- فرزندم ! او جابر است . بگو وارد شود.
جابر وارد شد. امام زین العابدین علیه السلام را در محراب دید كه عبادت پیكرش را در هم شكسته و ناتوان كرده است .
امام علیه السلام به احترام جابر برخاست و از جابر احوالپرسى نمود و او را در كنار خود نشاند.
جابر عرض كرد: اى پسر پیغمبر! تو كه مى دانى خداوند بهشت را براى شما و دوستان شما آفریده و جهنم را براى دشمنانتان . پس علت این همه كوشش و زحمت در عبادت چیست ؟
امام علیه السلام فرمود: مگر رسول خدا صلى الله علیه و آله را ندیده بودى با آنكه خداوند در قرآن به آن حضرت گفته بود همه گناهان تو را آمرزیده ایم باز جدم كه پدر و مادرم فداى او باد آنقدر عبادت كرد تا پا و ساقهاى مباركش ورم نمود. عرض كردند: شما با این مقام باز هم عبادت مى كنید؟
فرمود: ((اءفلا اءكون عبدا شكورا)) آیا بنده سپاسگزار خدا نباشم ؟
جابر دانست سخنانش در امام علیه السلام اثر ندارد و باعث نمى شود كه از روش پرزحمت خود دست بردارد.
عرض كرد فرزند پیغمبر! پس حداقل جان خود را حفظ كن زیرا كه شما از خانواده اى هستید كه بلا و گرفتارى بواسطه آنان دفع مى شود و باران رحمت به بركت وجودشان نازل مى گردد.
فرمود: جابر! من از روش پدرانم دست برنمى دارم تا به دیدار ایشان نائل گردم . جابر گفت : به خدا سوگند! میان اولاد پیامبران كسى را مانند على بن الحسین علیه السلام نمى بینم ، مگر یوسف پیغمبر. قسم به پروردگار! فرزندان این بزرگوار بهتر از فرزندان حضرت یوسف هستند و از فرزندان او كسى است كه زمین را پر از عدل و داد مى كند، بعد از آنكه پر از ظلم و ستم شود (اشاره به حضرت حجة بن الحسن ارواحنا له الفداء). (36)


((33)) چگونه دعا كنیم

شخصى در محضر امام زین العابدین علیه السلام عرض كرد:
- الهى ! مرا به هیچ كدام از مخلوقاتت محتاج منما!
امام علیه السلام فرمود: هرگز چنین دعایى مكن ! زیرا كسى نیست كه محتاج دیگرى نباشد و همه به یكدیگر نیازمندند.
بلكه همیشه هنگام دعا بگو:
- خداوندا! مرا به افراد پست فطرت و بد نیازمند مساز!(37)


((34)) نصیحت پدرانه

امام زین العابدین علیه السلام به فرزندش (امام محمد باقر علیه السلام ) فرمود:
- فرزندم ! با پنج كس همنشینى و رفاقت مكن !
- از همنشینى با ((دروغگو)) پرهیز كن ؛ زیرا او مطالب را برخلاف واقع نشان مى دهد. دور را نزدیك و نزدیك را به تو دور جلوه مى دهد.
- از همنشینى با ((گناهكار و لاابالى )) بپرهیز؛ زیرا او تو را به بهاى یك لقمه یا كمتر از آن (مثلا به یك وعده لقمه ) مى فروشد.
- از همنشینى با ((بخیل )) پرهیز نما؛ كه او از كمك مالى به تو آن گاه كه بسیار به او نیازمندى ، مضایقه مى كند. (در نیازمندترین وقتها، تو را یارى نمى كند.)
- از همنشینى با ((احمق )) (كم عقل ) اجتناب كن ؛ زیرا او مى خواهد به تو سودى برساند ولى (بواسطه حماقتش ) به تو زیان مى رساند.
- از همنشینى با((قاطع رحم )) (كسى كه رشته خویشاوندى را مى برد) بپرهیز؛ كه او در سه جاى قرآن (38) مورد لعن و نفرین قرار گرفته است . (39)


33- بحار: ج 46، ص 54.
34- آنان كه خشم خود فرو خورند و از مردم گذشت نمایند و خدا دوست دارد نیكوكاران را. سوره آل عمران آیه 134.
35- بحار: ج 46، ص 54.
36- بحار: ج 46،ص 60.
37- بحار: ج 78، ص 135.
38- سوره هاى محمد، آیه 2 و رعد، آیه 25 و بقره ، آیه 27.
39- بحار: ج 74، ص 196 و 208 و جلد 78، ص 137 با تفاوت مختصر.
نام كتاب :داستانهاى بحارالانوار جلد دوم

مؤ لف : محمود ناصرى


نوشته شده توسط : سید سعدی علوی

آیت‌الله مهدوی کنی رئیس مجلس خبرگان رهبری در پی عارضه حمله قلبی به کما رفت.
به گزارش مشرق، حوالی ساعت 15 بعد از ظهر امروز(چهارشنبه)، آیت‌الله مهدوی‌کنی در شرایطی که از مراسم سالگرد ارتحال بنیانگذار کبیر انقلاب اسلامی در مرقد مطهر بازگشته و درحال استراحت بودند، دچار عارضه حمله قلبی شده و پس از آن به حالت کما رفتند.

بدین‌وسیله با اعلام این خبر از مردم مومن و انقلابی کشورمان درخواست می‌شود برای بهبود حال این شخصیت مجاهد انقلابی و یار دیرین امام خمینی(ره) و رهبر فرزانه انقلاب دعا کنند.

منبع: تسنیم

نوشته شده توسط : سید سعدی علوی

ولادت و شخصیت امام حسین علیه السلام در قرآن و سنت 
فصل اول : تولد اما حسین علیه السلام
تولد: سال سوم هجرت (21) و بعضى سال چهارم هجرت گفته اند.
مدت امامت : ده سال .
عمر شریف : 57 سال .
محل دفن : كربلا.
غاضب حق خلافت : یزید بن معاویه علیه العنة و العذاب .
مشهور الست كه ولادت امام حسین علیه السلام در مدینه در سوم ماه شعبان سال چهارم هجرت واقع شده است بعضى پنجم ماه مذكور نیز گفته اند.
ابن شهر آشوب رحمه الله مى گوید: ولادت آن حضرت پس از ده ماه و بیست روز از ولادت برادرش امام حسن علیه السلام ، و آن روز شنبه با پنجشنبه ماه شعبان سال چهارم هجرت بوده است .
و نیز گفته شده است كه ما بین آن حضرت علیه السلام و بردارش امام حسن مجتبى علیه السلام فاصله نبوده مگر به اندازه مدت حمل ، مدت حلم شش ‍ ماه بوده است . (22)
در توقیع حضرت صاحب الامر علیه السلام به قاسم بن علاء همدانى ولادت امام حسین علیه السلام روز پنج شنبه سوم ماه شعبان دانسته شده بعضى آخر ماه ربیع الاول سال سوم هجرت نیز گفته اند كه خلاف مشهور است . (23)
شاه شهیدان  
نام : حسین علیه السلام ، در تورات شبیر و در انجیل طاب آمده است .
پدر: على بن ابى طالب علیه السلام .
مادر: فاطمه زهرا علیها السلام .
جد: رسول الله صلى الله علیه و آله .
جده : خدیجه بنت خویلد سلام الله علیها.
كنیه : ابوعبدالله و ابو على .
لقب : رشید، و فى ، طیب ، السید، الزكى ، المبارك ، التابع لرضات الله ، الدلیل على ذات الله ، سبط، شهید و سعید.
نقش نگین انگشتر امام حسین علیه السلام در فصول المهمه آمده است :
لكل اجل كتاب و در وافى از امام صادق علیه السلام روایت شده است :
حسبى الله و از امام رضا علیه السلام روایت شده است : ان الله بالغ امره (24)
تولد امام حسین علیه السلام  
شیخ طبرسى رحمة الله و دیگران به سند معتبر از امام رضا علیه السلام نقل كرده اند كه چون امام حسین علیه السلام متولد شد، رسول اكرم صلى الله علیه و آله به اسماء بنت عمیس فرمود: مرا بیاور اسماء گفت : آن نوزاد مقدس را در جامه سفیدى پیچیده به محضر نبى اكرم صلى الله علیه و آله و سلم بردم ، حضرت او را گرفته در دامن قرار داد، در گوش راست او اذان و در گوش چپ او اقامه گفت .
جبرئیل نازل شد و گفت : خداى بزرگ سلام مى رساند و مى فرماید: چون على علیه السلام نسبت (25) به تو منزله هارون است نسبت به موسى پس او را به اسم پسر كوچك هارون نام گذار شبیر است و چون لغت عربى است او را حسین نام گذار. (26)
پس پیامبر بزرگوار او را بوسه داد و گریست و فرمود: تو را معصیتى بزرگ در پیش است پروردگار را لعنت كن قاتل او را. فرمود اى اسماء این خبر را به فاطمه مگو چون روز هفتم شد نبى اكرم فرمود: فرزند مرا بیاور، چون او را به نزد آن حضرت بردم گوسفندى براى امام حسین علیه السلام عقیقه كرد، یك ران قربانى را به قابله داد و سر نوزاد عزیزش را تراشیده و به وزن موى سرش نقره صدقه داد (27) پس او را در دامن خود قرار داد و فرمود: اى اباعبدالله ، چه بسیار گران است بر من كشته شدن تو سپس نبى اكرم بسیار گریه مى كرد اسماء گفت : پدر و مادرم فداى تو باد، این چه گفتارى است كه در روز نخستین ولادت بر زبان جارى كردى و امر نیز فرمودى و گریه مى كنى ؟!
حضرت فرمود: مى گویم بر این فرزند دلبند خود كه گروهى ستمگر از بنى امیه او را خواهند كشت خدا نرساند به ایشان شفاعت مرا، خواهد كشت او را مردى كه رخنه در دین من خواهد كرد و به خداوند بزرگ كافر خواهد شد.
نبى اكرم صلى الله علیه و آله گفت : خداوندا مى خواهم از تو در حق این دو فرزندم آنچه خواست ابراهیم در حق ذریت خود خداوندا، تو دوست دار ایشان را و دوست دار، هر كه دوست مى دارد ایشان را و لعنت كن هر كه ایشان را دشمن دارد لعنتى چندان كه آسمان و زمین پر شود. (28)
نام امام حسین علیه السلام از نام خداوند متعال گرفته شده
ابوهریره از پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله علیه روایت كرده است : هنگامى كه خدا آدم را آفرید در سمت راست عرش پنج شبح نور دید كه در سجده و ركوع هستند آدم پرسید: این پنج شبح كه در هیبت و صورت من هستند كیانند ؟ پاسخ آمد:
اینان پنج تن از فرزندان تو هستند كه پنج نام براى آنها از نام هاى خود مشتق كرده ام و اگر براى ایشان نبود، بهشت و جهنم و عرش و كرسى آسمان و زمین و فرشتگان و آدمیان و جنیان را نمى آفریدم ، پس من محمود و این محمد است ، و من عالى هستم و این على است ، و من فاطرم و این فاطمه است و من احسانم و این حسن است ، و من محسنم ، و این حسین است ، به عزتم سوگند كه هر كس ذره اى از كینه ایشان در دل داشته باشد، او را داخل آتش مى كنم ایشان برگزیدگان من هستند و به ایشان نجات مى دهم ، و به ایشان هلاك مى كنم ، هرگاه حاجتى دارى به این پنج تن متوسل شود، پس ‍ پیغمبر صلى الله علیه و آله فرمود: ماییم كشتى نجات ، هر كس به آن متعلق شود نجات یابد و هر كس از آن برگردد هلاك شود. (29)
فرشته آزاد شده امام حسین علیه السلام  
شیخ صدوق و ابن قولویه و دیگران از امام جعفر صادق علیه السلام روایت كرده اند كه چون امام حسین علیه السلام متولد شد خداى جهان آفرین به جبرئیل امر كرد كه با هزار ملك براى تهنیت از طرف خداوند و از طرف خود به محضر مبارك پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله نازل شود جبرئیل عبوریش از جزیره اى افتاد با فرشته اى رو به رو شد كه از حاملان عرش ‍ الهى بود خداوند او را به امرى مقرر داشته بود و او در فرمان الهى كندى كرده بود، خداوند عالم هم بالش را در هم شكسته و او را در آن جزیره انداخته بود آن فرشته در آن جزیره مدت هفتصد سال بود كه خدا را عبادت مى كرد در روایتى آمده است كه خداوند بزرگ او را مخیر كرد مابین عذاب دنیا و عذاب قیامت ، او عذاب دنیا را اختیار كرد سپس خدا او را در آن جزیره شكنجه داد آن فرشته دید كه جبرئیل با فرشتگان فرود مى آیند از او پرسید كه اراده كجا دارید ؟گفت :
خداى بزرگ به محمد صلى الله علیه و آله فرزندى كرامت فرموده است .
مرا امر كرده كه او را مبارك باد بگویم .
فطرس گفت : اى جبرئیل مرا نیز با خود ببر، شاید كه آن حضرت براى من دعا كند تا خداوند بزرگ از من در گذرد جبرئیل او را با خود به خدمت رسول خدا صلى الله علیه و آله برد تبریك عرضه داشت و شرح (30)
حال فطرس را به عرض رسانید. نبى اكرم صلى الله علیه و آله فرمود: اى جبرئیل به فطرس بگو كه خود را به قنداقه این مولود بمالد و به محل خود باز گردد فطرس خود را به قنداقه امام حسین علیه السلام مالید، (31)
بال هایش ، رویید و به آسمان پرواز كرد و عرض كرد:
یا رسول الله ، همانا زود باشد كه این مولود را امت تو شهید كنند و این نعمت كه از طرف امام حسین علیه السلام به من رسید در عوض آن هر كس ‍ به او سلام كند من سلامش را به او برسانم و هر كه بر او صلوات بفرستد من صلواتش را به او مى رسانم (32) طبق روایات دیگر چون فطرس به آسمان بالا مى رفت مى گفت : كیست چون من و حال آن كه من آزاد كرده حسین بن على و فاطمه و محمد صلى الله علیه و آله هستم .
جبرئیل گهواره جنبان امام حسین علیه السلام
علامه مجلسى رحمه الله مى گوید: در احادیث معتبر از طرق شیعه و سنى روایت كرده اند كه بسیار مى شد فاطمه علیها السلام در خواب بود و امام حسین علیه السلام در گهواره مى گریست و جبرئیل گهواره آن حضرت را مى جنباند و با او سخن مى گفت و او را ساكت مى كرد چون فاطمه علیهاالسلام از خواب بیدار مى شد مى دید كه گهواره آن حضرت مى جنبد، وكسى با آن حضرت سخن مى گوید، ولى فاطمه علیهاالسلام كسى را نمى دید، چون جریان امر با به محضر رسول خدا صلى الله علیه و آله عرضه داشت حضرت فرمود: او جبرئیل است .
نیز روایت كرده اند: چون آن حضرت در شب تا در جایى مى نشست از پیشانى و زیر گلوى آن حضرت نور مى درخشید، زیرا رسول خدا صلى الله علیه و آله این دو جا را بسیار مى بوسید. (33)

22- منتهى الامال ، ج 1، ص 281.
23- منتهى الامال ، ج 2 ص 432.
24- اعیان الشیعه ج 4، ص 95.
25- امالى صدوق ، ص 82.
26- احقاق الحق ، ج 10، ص 490، عیون اخبار الرضا علیه السلام ، ج 2، ص 26.
27- مقتل خوارزمى ، ج 1 ص 88.
28- منتهى الامال ، ج 1، ص 206.
29- پرتوى از عظمت حسین علیه السلام ، ص 58.
30- انوار البهیه ، ص 44.
31- اثبات الوصیه ، ص 125، مدینة المعاجز، ص 237 (چاپ قدیم ).
32- منتهى الامال ج 1، ص 206.
33- جلاء العیون ، ص 305.

چهره درخشان حسین بن على علیه السلام

مؤ لف : على ربانى خلخالى


نوشته شده توسط : سید سعدی علوی