تبلیغات
مذهبی-اجتماعی-علمی-انتقادی(سید سعدی علوی) - درسى از ششمین امام (ع )
فاتولز - جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
مذهبی-اجتماعی-علمی-انتقادی(سید سعدی علوی)


ابزار و قالب وبلاگ

بهترین سریال صدا و سیما در ایام ماه مبارک رمضان کدام است؟








وصیت شهدا
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :




  • Powered by WebGozar


درسى از ششمین امام (ع )

عبدالرحمن بن سیابه گفت هنگامیكه پدرم از دنیا رفت یكى از دوستان او بدر خانه ما آمد پس از تسلیت گفتن پرسید آیا پدرت از مال و ثروت چیزى گذاشته ؟ گفتم نه ، كیسه ایكه در آن هزار درهم بود بمن داد. گفت این پول را بگیر و در خرید و فروش سرمایه خود قرار ده برسم امانت در دست تو باشد سود آنرا بمصرف احتیاجات زندگى برسان و اصل پول را بمن برمى گردانى . بسیار خرسند شدم ، پیش مادرم آمده و جریان را شرح دادم ، شبانگاه نزد كس دیگرى از دوستان پدرم رفتم ، او سرمایه مرا پارچه هاى مخصوصى خرید و دكانى برایم تهیه كرد، در آنجا بكسب مشغول شدم .
اتفاقا خداوند بهره زیادى از اینكار مرا روزى فرمود؛ تا اینكه ایام و موسم حج رسید، در دلم افتاد كه امسال بزیارت خانه خدا بروم پیش مادرم رفتم و قصد خود را با او صحبت كردم ؛ گفت اگر چنین خیالى دارى اول امانت آن مرد را رد كن و پول او را بده بعد برو من هزار درهم را فراهم نموده پیش او بردم گفت شاید آنچه من دادم ، كم بوده اگر مایلى زیادتر بدهم گفتم نه ، خیال دارم بمكه مسافرت كنم مایل بودم امانت شما مسترد شود.
پس از آن بمكه رفتم ، در بازگشت با عده اى خدمت حضرت صادق (ع ) در مدینه رسیدم ، چون من جوان و كم سن بودم در آخر مجلس نشستم . هر یك از مردم سؤ الى مى كردند و ایشان جواب مى داد. همینكه مجلس خلوت شد مرا پیش خواند، جلو رفتم فرمود كارى داشتى ؟ عرض كردم فدایت شوم من عبدالرحمن پسر سیابه هستم ، از پدرم پرسید گفتم او از دنیا رفت ، حضرت افسرده شد و برایش طلب آمرزش نمود آنگاه پرسید آیا ثروت و مالى گذاشته است ؟ گفتم چیزى بجاى نگذاشته سؤ ال فرمود پس چگونه بحج رفتى ؟ من داستان رفیق پدرم و هزار درهمى كه داده بود بعرض ایشان رساندم ولى آنجناب نگذاشت همه آنرا بگویم ، در بین پرسید آیا هزار درهم او را دادى ؟ گفتم بلى بصاحبش رد كردم . فرمود احسنت خوب كردى اینك ترا وصیتى بكنم . عرض كردم بفرمائید
(قال علیك بصدق الحدیث و اداء الامانة تشرك الناس فى اموالهم هكذا و جمع بین اصابعه ) فرمود بر تو باد براستى و درستى و رد امانت كه اگر حفظ این سفارش را بكنى در اموال مردم شریك خواهى شد این سخن را كه گفت انگشتان مبارك خویش ‍ را در هم داخل كرد. فرمود اینچنین شریك آنها مى شوى ، من دستور آنجناب را مراعات نموده و عمل كرده ، وضع مالیم بجائى رسید كه زكوة یك سالم یكصد هزار درهم شد.(1)


كلید نجات

مردى خدمت حضرت رسول (ص ) آمد و عرض كرد مرا راهنمائى كن به نافعترین كارها حضرت فرمود: اصدق و لا تكذب و اذنب من المعاصى ما شئت راستگوئى را پیشه كن و از دروغ بپرهیز هر گناه دیگرى مى خواهى انجام ده ، از این سخن مرد در شگفت شد و فرمایش ‍ آنجناب را پذیرفته و مرخص گردید. با خود گفت پیغمبر(ص ) مرا از غیر دروغگوئى نهى نكرده پس اكنون بخانه فلان زن زیبا مى روم و با او زنا مى كنم همینكه بطرف خانه او رفت فكر كرد اگر این عمل را انجام دهد و كسى از او بپرسد از كجا میآئى نمى توانم دروغ بگوید و بر فرض راست گفتن به كیفر شدید و بدبختى بزرگى مبتلا مى شود. لذا منصرف شد. باز فكر كرد گناه دیگرى انجام دهد همین اندیشه و خیال را نمود در نتیجه از همه گناهان بواسطه ترك و دروغ دورى جست .(2)


عذاب دروغگو

روزى رسول اكرم (ص ) فرمود دیشب در خواب دیدم كه مردى نزد من آمد و گفت برخیز برخاستم . دو مرد را دیدم كه یكى ایستاده و در دست خود چیزى شبیه بعصاى آهنین دارد و آنرا بر گوشه دهان مرد دیگرى كه نشسته است فرو مى برد باندازه اى فشار مى دهد تا میان دو شانه اش مى رسد آنگاه بیرون آورد و در طرف دیگر دهان او داخل مى كند، طرف اول خوب مى شود این قسمت دیگر را هم مانند قبلى پاره مى كند بآنشخص كه مرا حركت داد گفتم این چه كسى است و براى چه اینطور عذاب مى كشد، گفت این مرد دروغگو است كه در قبر او را تا روز قیامت اینطور كیفر مى دهند.(3)


خداشناسى كودك

چون هنگام آن رسید كه آفتاب دولت ابراهیم خلیل علیه السلام از مشرق سعادت طلوع كند منجمان نمرود را اطلاع دادند كه امسال پسرى بوجود خواهد آمد كه ملت تو بر دست او زایل مى شود نمرود دستور داد هر پسرى كه در عرصه ملك او بوجود آید او را بكشند تا موقع ولادت ابراهیم رسید. و ذات مبارك او از حرم رحم بفضاى وجود خرامید. مادر ابراهیم از بیم گماشتگان نمرود فرزند خود را قماطى پیچید و به غارى برده در آنجا نهاد و در غار را محكم كرده بازگشت روز دیگر فرصت پیدا نموده به غار رفت تا حال فرزند خود را مطالعه كند ابراهیم علیه السلام را در حال سلامتى یافت و دید انگشت سبابه را بر عادت اطفال در دهن گرفته مى مكد و بوسیله آن تغذى مى نماید او را شیر داد و بازگشت و هر وقت فرصت مى یافت به غار رفته او را شیر مى داد و از حالش اطلاع حاصل مى نمود تا هفت سال بر این وضع گذشت آثار عقل و نشانه هاى فراست از پیشانى مبارك او ظاهر گشت روزى از مادر خود سؤ ال كرد آفریدگار من كیست مادر جواب داد نمرود پرسید كه آفریدگار نمرود كیست مادر از جواب او فرو ماند و دانست كه این پسر همانست كه بواسطه وجود مبارك او بناء ملك نمرود خراب خواهد شد.(4)


خداشناسى پیرزن

امیرالمؤ منین علیه السلام با جمعى از پیروان در معبرى عبور مینمود، پیرزنى را دید كه با چرخ نخ ‌ریسى خود مشغول رشتن پنبه است پرسید پیرزن (بماذا عرفت ربك ) خداى را بچه چیز شناختى ؟ پیرزن بجاى جواب دست از دسته چرخ برداشت طولى نكشید پس از چند مرتبه دور زدن چرخ از حركت ایستاد عجوزه گفت یا على علیه السلام چرخى بدین كوچكى براى گردش احتیاج بچون منى دارد آیا ممكن است افلاك باین عظمت و كرات باین بزرگى بدون مدیرى دانا و حكیم و صانعى توانا و علیم با نظم معینى بگردش افتند و از گردش خود باز نایستند؟
على علیه السلام روى باصحاب خود نموده فرمود
(علیكم بدین العجائز) مانند پیرزنان خدا را بشناسید.


جنایت یك پدر

قیس بن عاصم ، در ایام جاهلیت از اشراف و رؤ ساء قبائل بود. پس از ظهور اسلام ایمان آورد. روزى در سنین پیرى بمنظور جستجوى راه مغفرت الهى و جبران خطاهاى گذشته خود شرفیاب محضر رسول اكرم (ص ) گردید و گفت : در گذشته ، جهل و نادانى ، بسیارى از پدران را بر آن داشت كه با دست خویش دختران بى گناه خود را زنده بگور سازند من نیز دوازده دخترم را در فواصل نزدیك بهم زنده بگور كردم ، سیزدهمین دخترم را زنم پنهانى بزائید و چنین وانمود كرد كه نوزاد مرده بدنیا آمده ، اما در خفا او را نزد اقوام خود فرستاد.
سالها گذشت تا روزى هنگامیكه ناگهان از سفرى بازگشتم دخترى خردسال را در سراى خود دیدم و چون شباهتى تام بفرزندانم داشت درباره اش ‍ بتردید افتادم و بالاخره دانستم دختر من است . بیدرنگ دختر را كه زار زار میگریست كشان كشان به نقطه دورى برده و بناله ها و تضرعهاى او و اینكه بنزد دائیهاى خود باز میگردم و دیگر بر سر سفره تو نمى نشینم اعتنا نكردم و زنده بگورش نمودم .
قیس پس از نقل ماجراى خود به انتظار جواب ، سكوت كرد در حالیكه از دیده هاى رسول اكرم (ص ) قطرات اشك فرو مى چكید و با خود زمزمه مى فرمود:
(من لایرحم لایرحم ) آنكه رحم نكند بر او رحم نشود، و سپس به قیس خطاب كرده و فرمود: روز بدى در پیش دارى . قیس پرسید اینك براى تخفیف بار گناهم چه كنم ؟ حضرت پاسخ داد بعدد دخترانى كه كشته اى كنیز آزاد كن .


نامه محبت آمیز

على اسكافى میگوید: من منشى امیر بغداد بودم و مدتها در این سمت انجام وظیفه مى كردم . ناگاه اوضاعم دگرگون شد و روزگارم به تیرگى گرائید.
امیر نسبت بمن بدبین و متغیر شد، دستور داد زندانیم كردند و تمام اموال منقول و غیر منقولم را ضبط نمودند. چندى در زندان ماندم و پیوسته از ذلت و خوارى و یاءس و ناامیدى رنج میبردم . روزى ماءمورین زندان بمن خبر دادند كه اسحق بن ابراهیم طاهرى رئیس شهربانى بغداد بزندان آمده و تو را احضار كرده است . سخت نگران شدم ، بر جان خود ترسیدم ، و از زندگى دست شستم مرا نزد او بردند، اداى احترام نمودم . اسحق به روى من خندید و گفت برادرم عبدالله طاهر از خراسان نامه نوشته و درباره تو شفاعت كرده است . امیر شفاعت او را پذیرفته و دستور داده است از زندان آزاد شوى و تمام اموال و املاكت مسترد گردد. اینك مى توانى بمنزل بروى . خداى را شكر كردم و از شدت شادى بگریه افتادم . همان ساعت رهسپار منزل شدم ، آنروز را در خانه ماندم و بكارهاى پریشانم سر و صورتى دادم .
روز بعد بحضور اسحق طاهرى رفتم ، از وى تشكر كردم ، درباره اش دعاى نمودم ، و گفتم من هرگز حضور امیر عبدالله طاهر شرفیاب نشده ام و سعادت زیارت و شناسائى ایشان نصیبم نگردیده است چه باعث شد كه مرا مشمول عنایات خویش ساخته و از من شفاعت كرده است ؟
جواب داد: چند روز قبل نامه اى از برادرم بمن رسید و در آن نوشته بود: پیش از این ، مكاتیب امیر بغداد مشحون از لطف و دلجوئى و آمیخته بمهر و محبت بود و منشى امیر با جملات گرم و مؤ دبى كه در خلال نامه بكار مى برد روابط حسنه ما را محكم مى كرد و عواطف و الفت فیمابین را تقویت مى نمود و اینك چندى است كه وضع نگارش تغییر كرده و نامه ها فاقد مضامین گرم و مهرانگیز است . میگویند این دگرگونى از آنجهت است كه امیر، نویسنده خود را معزول و زندانى نموده و دیگرى را بجاى وى گمارده است .
با توجه باینكه منشى سابق ، شخص وظیفه شناس و خلیقى بود و در نامه نگارى ، مراتب ادب و احترام را رعایت میكرده ، دور از مروت است كه در اینحال او را فرو گذاریم و از وى حمایت ننمائیم . از شما میخواهم نزد امیر بروى و جرم كاتب را مشخص نمائى . اگر گناهش قابل عفو است از طرف من شفاعت كن و اگر طرد او از جهت مالى است پول مورد نظر را در حساب من بپردازى و جدا از امیر درخواست نمائى او را ببخشد و بشغل سابقش منصوب نماید. من این رسالت را انجام دادم و پیام برادرم را بعرض ‍ رساندم . خوشبختانه شفاعتش نزد امیر مقبول افتاد و تمام درخواستهاى او را در مورد شما اجابت فرمود.
اسحق طاهرى پس از شرح جریان ، در همان مجلس ده هزار درهم بمن داد و گفت این انعام امیر است كه بمنظور دلجوئى بشما اعطاء فرموده است . چند روزى بیش نگذشت كه شغل سابقم را نیز بمن محول نمودند و به سمت منشى امیر دوباره مشغول كار شدم . آبروى رفته ام بازگشت ، مشكلاتم یكى پس از دیگرى حل شد، و از همه ناراحتیهاى طاقت فرسا و جانكاه رهائى یافتم .
(5)


دنیاى شگفت انگیز آفریده ها

سیّاحى از جنگلى میگذشت چشمش بگنجشكى افتاد كه بر روى درختى نشسته و با وضعیكه اضطراب و وحشت از آن آشكار بود صداهاى پى درپى مى داد آشفتگى گنجشك توجّه سیاح را بخود جلب نمود و دقت كرده دید در هر چند ثانیه آن حیوان حركت مینماید و بر گرد درخت دیگرى میپرد در این هنگام مشاهده كرد مار سیاهى از همان درخت در حال بالا رفتن است و در آن درخت لانه گنجشك است فهمید این مار قصد آشیانه و بچه هاى گنجشك را كرده در این بین دید گنجشك یك نوع برگ مخصوص با عجله تمام میچیند و بر گرد لانه خود قرار مى دهد.
همینكه اطراف آشیانه را پر از برگ نمود آنگاه بر روى شاخه اى نشسته منتظر نتیجه بود. مار بالا آمد و بسوى آشیانه رسید وقتى كه بوى برگها بمشامش خورد با شتاب زیاد بازگشت نموده از درخت بزیر آمد سیّاح دانست كه آن برگها براى مار سم كشنده اى بوده و خداوند عزیز گنجشك را براى حفظ از دشمن بآنها راهنمائى كرده و مكتبى از مافوق طبیعت متكفل آموزش و پرورش این جاندارنست .
(6)



 


1- سفینة البحار لفظ عبدالرحمن
2- انوار نعمانیه ، ص 274
3- منتهى ، ج 1، ص 328
4- جوامع الحكایات عوفى
5- جوامع الحكایات ، صفحه 271
6- مدارج القرائة


نوشته شده توسط : سید سعدی علوی