تبلیغات
مذهبی-اجتماعی-علمی-انتقادی(سید سعدی علوی) - زنى شرافتمند و خوش عقیده
فاتولز - جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
مذهبی-اجتماعی-علمی-انتقادی(سید سعدی علوی)


ابزار و قالب وبلاگ

بهترین سریال صدا و سیما در ایام ماه مبارک رمضان کدام است؟








وصیت شهدا
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :




  • Powered by WebGozar


زنى شرافتمند و خوش عقیده

بشار مكارى گفت در كوفه خدمت حضرت صادق علیه السلام مشرف شدم آنجناب مشغول خوردن خرما بود فرمود بشار، بیا جلو بخور. عرض كردم در بین راه كه مى آمدم منظره اى دیدم كه مرا سخت ناراحت كرد، اكنون گریه گلویم را گرفته نمى توانم چیزى بخورم بر شما گوارا باد. فرمود به حقى كه مرا بر تو است سوگند مى دهیم پیش بیا و میل كن . نزدیك رفته شروع به خوردن كردم .
پرسید در راه چه مشاهده كردى : عرض كردم یكى از ماءموران را دیدم كه با تازیانه بر سر زنى مى زد و او را به سوى زندان و دارالحكومه مى كشانید. آن زن با حالتى بس تاءثرانگیز فریاد مى كرد (المستغاث بالله و رسوله ) هیچ كس ‍ به فریادش نرسید پرسید از چه رو این طور او را مى زدند؟ عرض كردم من از مردم شنیدم آن زن در بین راه پایش لغزیده و به زمین خورده است در آن حال گفته (لعن الله ظالمیك یا فاطمة ) خدا ستمكاران ترا لعنت كند اى فاطمه زهرا (س ) از شنیدن این موضوع حضرت صادق شروع به گریه كرد، آنقدر اشك ریخت كه دستمال و محاسن مبارك و سینه اش تر شد.
فرمود بشار با هم به مسجد سهله برویم دعا كنیم براى نجات یافتن این زن ، یكى از اصحاب خود را نیز فرستاد تا بدارالحكومه رود و خبرى از او بیاورد. وارد مسجد شدیم ، هر یك دو ركعت نماز خواندیم حضرت صادق دستهاى خود را بلند كرده دعائى خواند و به سجده رفت طولى نكشید سر برداشته فرمود حركت كن برویم او را آزاد كردند در بین راه برخورد كردیم با مردى كه او را براى خبرگیرى فرستاده بودند آن جناب جریان را پرسید، گفت زن را آزاد كردند، از وضع آزاد شدنش سؤ ال كرد. گفت من در آنجا بودم دربانى او را به داخل برد پرسید چه كرده اى ؟ گفته بود من به زمین خوردم گفتم (لعن الله ظالمیك یا فاطمة ) دویست درهم امیر به او داد و تقاضا كرد او را حلال كند و از جرمش بگذرد ولى آن زن قبول نكرد. آنگاه آزادش كردند.
حضرت فرمود از گرفتن دویست درهم امتناع ورزید؟ عرض كرد آرى با اینكه به خدا سوگند كمال احتیاج را دارد. حضرت از داخل كیسه اى هفت دینار خارج نموده فرمود این هفت دینار را برایش ببر و سلام مرا به او برسان . بشار گفت به در خانه آن زن رفتیم سلام حضرت را به او رسانیدیم پرسید شما را به خدا قسم حضرت صادق علیه السلام مرا سلام رسانیده جواب دادیم آرى از شنیدن این موهبت بیهوش شد ایستادیم تا بهوش آمد دینارها را به او تسلیم كردیم گفت (سلوه ان یستوهب امته من الله ) از حضرت بخواهید آمرزش كنیز خود را از خداوند بخواهد.
پس بازگشت جریان را به عرض امام علیه السلام رساندیم ، آنجناب به گفته ما گوش فرا داده بود و در حالیكه مى گریست برایش دعا مى كرد(82).


عمر محدود و آرزوى نامحدود

روزى حضرت رسول صلى الله علیه و آله به شكل مربع و چهارگوشى خطوطى بر روى زمین كشید، در وسط آن مربع نقطه اى گذاشت ؛ از اطرافش ‍ خطهاى زیادى به مركز نقطه وسط كشید یك خط از نقطه داخل مربع به طرف خارج رسم كرد و انتهاى آن خط را نامحدود نمود. فرمود مى دانید این چه شكلى است عرض كردند خدا و پیغمبر بهتر مى دانند فرمود این مربع و چهارگوش محدود، عمر انسان است كه به اندازه معینى محدود است . نقطه وسط نمودار انسان مى باشد این خطهاى كوچك كه از اطراف به طرف نقطه (انسان ) روى آورده اند امراض و بلاهایى است كه در مدت عمر از چهار طرف به او حمله مى كنند اگر از دست یكى جان بدر برد به دست دیگرى مى افتد. بالاخره از آنها خلاصى نخواهد داشت و به وسیله یكى به عمرش خاتمه داده مى شود.
آن خط كه از مركز نقطه (انسان ) به طور نامحدود خارج مى شود آرزوى اوست كه از مقدار عمرش بسیار تجاوز كرده و انتهایش معلوم نیست (83).


آرزوى یك ماهى را بگور برد

ماءمون به اراده فتح روم لشكر به آن طرف كشید.
فتوحات بسیار نمود، در بازگشت از چشمه اى به نام بدیدون كه معروف به قشره است گذشت . آب و هواى آن محل ، منظره دلگشاى سبزه زار اطراف چنان فرح انگیز بود كه دستور داد همانجا سپاه توقف نماید تا از هواى آن سرزمین استفاده كنند.
براى ماءمون در روى چشمه جایگاه زیبائى از چوب آماده كردند در آنجا مى ایستاد و صافى آب را تماشا مى كرد. روزى سكه اى در آب انداخت نوشته آن از بالا آشكار خوانده مى شد. از سردى آب كسى دست خود را نمى توانست در میان آن نگه دارد. در این هنگام كه ماءمون غرق در تماشاى آب بود یك ماهى بسیار زیبا به اندازه نصف طول دست ، مانند شمش ‍ نقره اى آشكار شد ماءمون گفت هر كس این ماهى را بگیرد یك شمشیر جایزه دارد. یكى از سربازان خود را در آب انداخت ، ماهى را گرفته بیرون آورد. همینكه بالاى تخت و جایگاه ماءمون رسید، ماهى خود را به شدت تكانى داد، از دست او خارج شده در آب افتاد براثر افتادن ماهى مقدارى از آب بر سر و صورت و گلوگاه ماءمون رسید، ناگاه لرزش بى سابقه اى او را فراگرفت .
سرباز براى مرتبه دوم در آب رفت و ماهى را گرفت . دستور داد آنرا بریان كنند ولى لرزه بطورى شدت یافت كه هر چه لباس زمستانى و لحاف بر او مى انداختند آرام نمى شد پیوسته فریاد مى كشید ((البرد البرد)) سرما سرما، در اطرافش آتش زیادى افروختند باز گرم نشد. ماهى بریان را برایش ‍ آوردند آنقدر ناراحتى به او فشار آورده بود كه نتوانست ذره اى از آن بخورد.
معتصم (برادر ماءمون ) پزشكان سلطنتى ابن ماسویه و بختیشوع را حاضر كرده تقاضاى معالجه ماءمون را نمود. آنها نبضش را گرفته گفتند ما از معالجه او عاجزیم این بحران حال و حركات نبض مرگ او را مسلم مى كند و در طب پیش بینى چنین مرضى نشده . حال ماءمون بسیار آشفته گشت ، از بدنش ‍ عرقى خارج مى شد شبیه روغن زیتون . در این هنگام گفت مرا بر بلندى ببرید تا یك مرتبه دیگر سپاه و سربازان خود را ببینم .
شب بود ماءمون را به جاى بلندى بردند چشمش به سپاه بیكران در خلال شعاع آتش هائیكه كنار خیمه هاى بسیار زیاد و دور افروخته بودند برفت و آمد سربازان افتاد. گفت (یا من لا یزول ملكه ارحم من قد زال ملكه ) اى كسیكه پادشاهى او را زوالى نیست رحم كن بر كسى كه سلطنتش به پایان رسید. او را به جایگاه خودش برگردانیدند معتصم مردى را گماشت تا شهادت را تلقینش كند. آن مرد با صداى بلند كلمات شهادت را مى گفت ابن ماسویه گفت فریاد نكش الآن ماءمون با این حالیكه دارد بین پروردگار خود و مانى (نقاش معروف ) فرق نمى گذارد.
در این موقع چشمهایش باز شد. چنان بزرگ و قرمز شده بود كه انسان از نگاه كردنش وحشت داشت ، خواست ابن ماسویه را با دست خود درهم فشارد ولى قدرت نداشت ، از دنیا رفت و ماهى را نخورد در محلى به نام طرطوس دفن گردید(84)


82- بحارالانوار ج 11 ص 225
83- نقل از كشكول شیح بهائى كه در ذیل قضیه شكل آن را رسم كرده ص 33.
84- سفینة البحار ج 1 لفظ امن

نوشته شده توسط : سید سعدی علوی