تبلیغات
مذهبی-اجتماعی-علمی-انتقادی(سید سعدی علوی) - كاش خدا الاغى داشت
فاتولز - جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
مذهبی-اجتماعی-علمی-انتقادی(سید سعدی علوی)


ابزار و قالب وبلاگ

بهترین سریال صدا و سیما در ایام ماه مبارک رمضان کدام است؟








وصیت شهدا
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :




  • Powered by WebGozar


كاش خدا الاغى داشت  

شخصى به نام سلیمان دیلمى مى گوید:
به امام صادق علیه السلام عرض كردم ، فلانى در عبادت ، و دیندارى چنین و چنان است ... (او را محضر امام تعریف كردم .)
امام صادق علیه السلام فرمود:
عقلش چگونه است ؟
عرض كردم : نمى دانم .
امام فرمود:
((ان الثواب على قدر العقل ))
به راستى پاداش عمل به اندازه عقل است .
آن گاه فرمود:
مردى از بنى اسرائیل در مكانى بسیار سر سبز و خرم ، كه داراى درختان بسیار و چشمه هاى گوارا بود خدا را پرستش مى كرد.
فرشته اى از آنجا مى گذشت ، او را دید، عرض كرد:
پروردگارا! مقدار پاداش و ثواب این بنده ات را به من نشان بده ! خداوند ثواب مرد عابد را به فرشته نشان داد ثواب مرد به نظر فرشته خیلى اندك آمد لذا تعجب كرد كه چرا با آن همه عبادت ثوابش كم است خداوند فرمود:
برو پیش او و با وى همنشین باش تا قضیه برایت روشن گردد.
فرشته به صورت انسانى نزد او آمد.
عابد از او پرسید:
تو كیستى ؟
فرشته پاسخ داد:
من بنده عابدى هستم ، چون از مقام و عبادت تو در این مكان آگاه شدم آمده ام كه در اینجا خدا را با هم پرستش كنیم .
فرشته آن روز را با عابد به سر آورد. صبح روز دیگر به عابد گفت :
عجب جاى خوش آب و هوا و باصفایى دارى ؟ كه تنها شایسته عبادت است .
عابد گفت :
آرى ! از هر لحاظ خوب است ، ولى اینجا یك عیب دارد.
فرشته پرسید: آن عیب كدام است ؟
گفت :
كاش خداى ما الاغى داشت ! اگر پروردگار ما الاغى داشت او را در اینجا مى چراندیم كه این گیاهان سرسبز و خرم ضایع نمى شد.
فرشته پرسید:
- آیا پروردگار تو الاغ ندارد.
عابد گفت :
آرى ! اگر الاغى داشت ، این علف ها تباه نشده و بى فایده از بین نمى رفت . خداوند به فرشته وحى نمود كه من به اندازه عقل او پاداش مى دهم ، (براى اینكه عقلش كم است ، پاداشش نیز اندك است ).(104)


 راه نجات  

پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله وسلم فرمود:
سه نفر از بنى اسرائیل با هم به مسافرت رفتند در ضمن سیر و سفر در غارى به عبادت خدا پرداختند، ناگهان ! سنگ بزرگى از قله كوه فرود آمد و بر در غار افتاد و دهانه غار به كلّى بسته شد. و مرگ خود را حتمى دانستند. پس از گفتگو و چاره اندیشى زیاد به یكدیگر گفتند:
به خدا سوگند! از این مرحله خطر راه رهایى نیست مگر اینكه از روى راستى و درستى با خدا سخن بگوییم . اكنون هر كدام از ما عملى را كه فقط براى رضاى خدا انجام داده ایم به خدا عرضه كنیم ، تا خداوند ما را از گرفتارى نجات بخشد.
یكى از آنها گفت :
خدایا! تو خود مى دانى كه من عاشق زنى شدم كه داراى جمال و زیبایى بود و در راه جلب رضاى او مال زیادى خرج كردم ، تا اینكه به وصال او رسیدم و چون با او خلوت كردم و خود را براى عمل خلاف آماده نمودم ، ناگاه در آن حال به یاد آتش جهنم افتادم . از برابر آن زن برخواسته بیرون رفتم . خدایا! اگر این كار من به خاطر ترس از تو بوده و مورد رضایت واقع شده ، این سنگ را از جلوى غار بردار! در این وقت سنگ كمى كنار رفت به طورى كه روشنایى را دیدند.
دومى گفت :
خدایا! تو خود آگاهى كه من عده اى را اجیر كردم كه برایم كار كنند و قرار بود هنگامى كه كار تمام شد. به هر یك از آنان مبلغ نیم درهم بدهم ، چون كار خود را انجام دادند من مزد هر یك از آنها را دادم ولى یكى از ایشان از گرفتن نیم درهم خوددارى كرده و اظهار داشت : اجرت من بیشتر از این مقدار است ، زیرا من به اندازه دو نفر كار كرده ام ، به خدا قسم كمتر از یك درهم قبول نمى كنم در نتیجه مزدش را نگرفته رفت و من با آن نیم درهم بذر خریده كاشتم خداوند هم بركت داد و حاصل زیاد بر داشتم پس از مدتى همان اجیر پیش من آمده و مزد خود را مطالبه نمود. من به جاى نیم درهم ، هیجده هزار درهم (اصل سرمایه و سود آن ) به او دادم خداوندا! اگر این كار را من تنها به خاطر ترس از تو انجام داده ام این سنگ را از سر راه ما دور كن ! در آن لحظه سنگ تكان خورد، كمى كنار رفت به طورى كه در اثر روشنایى همدیگر را مى دیدند، ولى نمى توانستند بیرون بیایند.
سومى گفت :
خدایا! تو خود مى دانى كه من پدر و مادرى داشتم كه هر شب شیر برایشان مى آوردم تا بنوشند، یك شب دیر به خانه آمدم و دیدم به خواب رفته اند خواستم ظرف شیر را كنارشان گذاشته و بروم ، ترسیدم جانورى در آن شیر بیفتد، خواستم بیدارشان كنم ، ترسیدم ناراحت شوند، بدین جهت بالاى سر آنها نشستم تا بیدار شدند و من شیر را به آنها دادم ! بار خدایا! اگر من این كار را به خاطر جلب رضاى تو انجام داده ام این سنگ را از ما دور كن !
ناگهان ! سنگ حركت كرد و شكاف بزرگى به وجود آمد و توانستند از آن غار بیرون آمده و نجات پیدا كنند.(105)


 سه دعا كه به هدر رفت  

خداوند به یكى از پیامبران بنى اسرائیل وحى كرد كه مردى از امت او سه دعایش نزد من مستجاب است . پیامبر آن مرد را از این مطلب آگاه ساخت . مرد نیز پیش همسر خود رفت جریان را به وى نقل كرد زن اصرار كرد كه یكى از دعاها را درباره ایشان انجام دهد. مرد هم پذیرفت .
آنگاه زن گفت از خدا بخواه من از زیباترین زنان باشم .
مرد دعا كرد زن زیباترین زمان خود گشت . چندان نگذشت شدیدا مورد توجه پادشاهان هواپرست و جوانان ثروتمند و عیاش قرار گرفت .
به شوهر پیر و فقیر خود اعتنا نمى كرد و روش ناسازگارى و بدرفتارى را به همسرش در پیش گرفت .
مرد مدتى با او مدارا نمود هنگامى كه دید روز به روز اخلاق او بدتر مى شود دیگر رفتارش قابل تحمل نیست ، دعا كرد خداوند او را به صورت سگى درآورد و دعا مستجاب شد... پس از این ماجرا فرزندان آن زن دور پدر جمع شده گریه و ناله كردند و اظهار مى داشتند مردم مرا سرزنش مى كنند كه مادرمان به صورتى سگى در آمده و از پدر خواستند مادرشان بصورت اولیه بازگردد و مرد نیز دعا كرد. زن به حال اول بازگشت . و بدین گونه سه دعاى مستجاب آن مرد هدر رفت .(106)


 مكافات عمل  

در زمان حضرت موسى پادشاه ستمگرى بود كه وى به شفاعت بنده صالح ، حاجت مؤ منى را به جا آورد! از قضا پادشاه و مؤ من هر دو در یك روز از دنیا رفتند! مردم جمع شدند و پادشاه را با احترام دفن نمودند و سه روز مغازه ها را بستند و عزادار شدند.
اما جنازه مؤ من در خانه اش ماند و حیوانى بر او مسلط گشت و گوشت صورت وى را خورد! پس از سه روز حضرت موسى از قضیه با خبر شد.
موسى در ضمن مناجات با خداوند، اظهار نمود: بارالهى ! آن دشمن تو بود كه با همه عزت و احترام فراوان دفن شد، و این هم دوست توست كه جنازه اش در خانه ماند و حیوانى صورتش را خورد! سبب چیست ؟
وحى آمد كه اى موسى ! دوستم از آن ظالم حاجتى خواست ، او هم بجا آورد، من پاداش كار نیك او را در همین جهان دادم ..
اما مؤ من چون از ستمگر كه دشمن من بود، حاجت خواست ، من هم كیفر او را در این جهان دادم ، حال ، هر دو نتیجه كارهاى خودشان را دیدند.(107)


 خودبینى هرگز! 

یكى از یاران حضرت عیسى علیه السلام كه قد كوتاهى داشت و همیشه در كنار حضرت دیده مى شد، در یكى از مسافرتها كه همراه عیسى علیه السلام بود، در راه به دریا رسیدند.
حضرت عیسى با یقین خالصانه گفت :
((بسم الله )) و بر روى آب حركت كرد!
مرد كوتاه قد، هنگامى كه دید عیسى بر روى آب راه مى رود، با یقین راستین گفت :
بسم الله ، و روى آب به راه افتاد تا به حضرت عیسى رسید. در این حال مرد دچار خودبینى و غرور شد و با خود گفت :
عیسى روح الله روى آب راه مى رود و من هم روى آب راه مى روم ، بنابراین ، عیسى چه فضیلتى بر من دارد؟ هر دو روى آب راه مى رویم .
همان دم یك مرتبه زیر آب رفت و فریادش بلند شد:
((اى روح الله مرا بگیر و از غرق شدن نجاتم ده !))
حضرت عیسى دستش را گرفت و از آب بیرون آورد و فرمود: اى مرد مگر چه گفتى كه در آب فرو رفتى ؟
مرد كوتاه قد گفت :
من گفتم ، همان طور كه روح الله روى آب راه مى رود، من نیز روى آب راه مى روم . پس با این حساب چه فرقى بین ماست ! خودبینى به من دست داد و به كیفرش گرفتار شدم .
حضرت عیسى فرمود:
تو خود را (در اثر خودبینى ) در جایگاهى قرار دادى كه شایسته آن نبودى بدین جهت خداوند بر تو غضب نمود و اكنون از آنچه گفتى توبه كن !
مرد توبه كرد و به رتبه و مقامى كه خدا برایش قرار داده بود بازگشت و موقعیت خود را دریافت .
امام صادق علیه السلام پس از نقل این قضیه فرمود:
((فاتقو الله و لا یحسدن بعضكم بعضا.)) 
((پس شما نیز از خدا بترسید و پرهیز كار باشید و به همدیگر حسد نورزید.))(108)

104-  بحار ج 1، ص 84 و ج 14، ص 506.
105-  بحار: ج 14، ص 421، 427 و ج 70، ص 244، 380 با كمى اختلاف
106-  بحار: ج 14، ص 485.
107-  بحار: ج 75، ص 373.
108-  بحار: ج 14، ص 254.


نوشته شده توسط : سید سعدی علوی