تبلیغات
مذهبی-اجتماعی-علمی-انتقادی(سید سعدی علوی) - قطیفه بر دوش
فاتولز - جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
مذهبی-اجتماعی-علمی-انتقادی(سید سعدی علوی)


ابزار و قالب وبلاگ

بهترین سریال صدا و سیما در ایام ماه مبارک رمضان کدام است؟








وصیت شهدا
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :




  • Powered by WebGozar

جمعه 12 اردیبهشت 1393

 قطیفه بر دوش

هارون پسر عنتره از پدرش نقل مى كند:
در فصل سرما در محضر مولا على علیه السلام وارد شدم . قطیفه اى كهنه بر دوش داشت و از شدت سرما مى لرزید. گفتم : یا امیرالمؤ منین ! خداوند براى شما و خانواده تان بیت المال مانند دیگر مسلمانان سهمى قرار داده كه مى توانید به راحتى زندگى كنید. چرا این اندازه به خود سخت مى گیرید و اكنون از سرما مى لرزید؟
فرمود: به خدا سوگند! از بیت المال شما حبه اى برنمى دارم و این قطیفه اى كه مى بینید همراه خود از مدینه آورده ام . غیر از آن چیزى ندارم .(19)


 آنان كه خاك را به نظر كیمیا كنند

عمران پسر شاهین از بزرگان عراق بود. وى علیه حكومت عضدالدوله دیلمى قیام نمود.
عضدالدوله با كوشش فراوان خواست او را دستگیر نماید. عمران به نجف اشرف گریخت و در آنجا با لباس مبدل مخفیانه زندگى مى كرد.
عمران در كنار بارگاه حضرت على علیه السلام پیوسته به دعا و نماز مشغول بود تا اینكه یك بار آن حضرت را در خواب دید كه به او مى فرماید:
- اى عمران ! فردا فناخسرو (عضدالدوله ) به عنوان زیارت به اینجا مى آید و همه را از این مكان بیرون مى كنند. آن گاه حضرت به یكى از گوشه هاى قبر مطهر اشاره نموده و فرمود:
- تو در اینجا توقف كن كه آنان تو را نمى بینند. عضدالدوله وارد بارگاه مى شود. زیارت مى كند و نماز مى خواند. سپس به درگاه خدا دعا و مناجات مى كند و خدا را به محمد و خاندان پاكش سوگند مى دهد كه وى را بر تو پیروز نماید. در آن حال تو نزدیك او برو و به او بگو: پادشاها! آن كسى كه در دعاهایت مورد تاءكید تو بود و خدا را به محمد و خاندان پاكش قسم مى دادى كه تو را بر او پیروز كند كیست ؟
فناخسرو خواهد گفت : مردى است كه در میان ملت ما اختلاف انداخته و او قدرت ما را شكسته و علیه حكومت قیام نموده است . به او بگو اگر كسى تو را بر او پیروز كند چه مژده اى به او مى دهى ؟
او مى گوید هر چه بخواهد مى دهم . حتى اگر از من بخواهد او را عفو كنم عفو مى كنم .
در این وقت تو خودت را به او معرفى كن . آنگاه هر چه از او خواسته باشى به تو خواهد داد.
عمران مى گوید: همان طور كه امام على علیه السلام مرا در عالم خواب راهنمایى كرده بود، واقع شد. عضدالدوله آمد. پس از زیارت و نماز خدا را به محمد و آل محمد قسم داد كه او را بر من پیروز گرداند. من نزدش رفتم به او گفتم : اگر كسى تو را بر او پیروز كند، چه مژده اى به او مى دهى ؟ او هم در پاسخ گفت : هر كس مرا بر عمران پیروز گرداند، حتى اگر خواسته اش عفو باشد، او را خواهم بخشید.
عمران مى گوید در این موقع به پادشاه گفتم : منم عمران پسر شاهین كه تو در تعقیب و دستگیرى او هستى .
عضدالدوله گفت : چه كسى تو را به اینجا راه داد و از جریان آگاهت نمود؟ گفتم : مولایم على علیه السلام در خواب به من فرمود فردا فناخسرو به اینجا خواهد آمد و به او چنین و چنان بگو! من هم خدمت شما عرض كردم . عضدالدوله گفت :
- تو را به حق امیرالمؤ منین قسم مى دهم كه آیا حضرت به تو فرمود: فردا فناخسرو مى آید؟
گفتم : آرى ! سوگند به حق امیرالمؤ منین كه آن حضرت به من فرمود. عضدالدوله گفت : هیچ كس غیر از من ، مادرم و قابله نمى دانست كه اسمم ((فناخسرو)) است .
پادشاه در همانجا از گناه وى درگذشت و او را به وزارت انتخاب نمود. و دستور داد برایش لباس وزارت آوردند و خود به سوى كوفه حركت نمود. عمران نذر كرده بود هنگامى كه مورد عفو و گذشت پادشاه قرار گرفت با سر و پاى برهنه به زیارت امیرالمؤ منین مشرف شود. (كه البته همین كار را هم كرد.)
راوى این داستان حسن طهال مقدادى مى گوید:
- جد من نگهبان بارگاه امیرالمؤ منین علیه السلام بود. حضرت را شب به خواب مى بیند كه به او مى فرماید: از خواب برخیز و برو براى دوست ما (عمران پسر شاهین ) در حرم را باز كن !
جد من از خواب برمى خیزد و در حرم را باز كرده و منتظر مى نشیند. ناگهان مشاهده مى كند مردى به سوى مرقد حضرت مى آید. هنگامى كه به حرم مى رسد، جدم به او مى گوید: بفرمایید اى سرور ما! عمران مى گوید: من كیستم ؟
جدم پاسخ مى دهد: شما عمران پسر شاهین هستید.
عمران تاءكید مى كند كه من عمران پسر شاهین نیستم !
جدم مى گوید: شما عمران هستید. الان على علیه السلام را در خواب دیدم و دستور داد كه برخیز و در را به روى دوست ما باز كن .
عمران با تعجب مى پرسد:
- تو را به خدا سوگند مى دهم كه چنین گفت ؟
جدم مى گوید: آرى ! به حق خداوند سوگند مى خورم كه چنین گفت . عمران خود را بر درگاه حرم مى اندازد و مشغول بوسیدن مى شود دستور مى دهد شصت دینار به جدم بدهند. (20)



19- بحار: ج 40، ص 344.
20- بحار: ج 42، ص 319.



نام كتاب :داستانهاى بحارالانوار جلد دوم

مؤ لف : محمود ناصرى


نوشته شده توسط : سید سعدی علوی