تبلیغات
مذهبی-اجتماعی-علمی-انتقادی(سید سعدی علوی) - حكایاتى از عارفان و بزرگان علم و دین
فاتولز - جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
مذهبی-اجتماعی-علمی-انتقادی(سید سعدی علوی)


ابزار و قالب وبلاگ

بهترین سریال صدا و سیما در ایام ماه مبارک رمضان کدام است؟








وصیت شهدا
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :




  • Powered by WebGozar


حكایاتى از عارفان و بزرگان علم و دین
زاهدى گفته است : نماز سى ساله خود را كه در صف نخست نمازگزاران ، به جا آورده بودم ، به ناچار، به قضا برگرداندم . از آن روى ، كه روزى به سببى درنگ كردم و در صف نخست ، جایى نیافتم . پس در صف دوم ایستادم . اما خود را بدین سبب ، از دیگران شرمسار دیدم ، و پیشى گرفتم و به صف نخست آمدم و از آنگاه دانستم كه همه نمازهایم ، آلوده به ریا و آگنده از لذت توجه مردم به من بوده است و این كه ببینند كه من ، از پیشگامان كارهاى نیك بوده ام .
سخن حكیمان و دانشمندان و مشاهیر و...
بزرگى گفته است : (عزلت ) بدون (عین ) علم ، (زلت ) (یعنى لغزش ) است و بدون (زاء) زهد، علت (یعنى بیمارى ) است .
از سخنان بزرگمهر: دشمنان با من دشمنى كردند. اما، دشمنى را دشمن تر از نفس خود ندیدم .
و نیز گفته است : با دلاوران و درندگان ستیزیدم و هیچ یك از آنها چون دوست بد بر من چیره نشدند.
و نیز گفته است : از همه گونه غذاهاى لذید خوردم و با زنان زیبا روى همبستر شدم و هیچیك را لذیذتر از تندرستى نیافتم .
و نیز گفته است : صبر زرد را خوردم و شربت تلخ را آشامیدم . اما هیچیك را تلخ ‌تر از نیازمندى نیافتم .
و نیز گفته است : با همانندان خود كشتى گرفتم و با دلاوران پیكار كردم . اما هیچیك از آنها، چون زن بد زبان ، بر من پیروز نشد.
و نیز گفته است : تیرها و سنگها به سوى من رها شد و هیچیك را سخت تر از سخن بدى كه از دهان بستانكار بیرون آید، نیافتم .
و نیز گفته است : از مال اندوخته هاى خود صدقه ها دادم و هیچ صدقه اى را سودمندتر از رهبرى یك گمراه به راه راست نیافتم .
و نیز گفته است : از نزدیكى به پادشاهان و بخشش هاى آنان شادمان شدم اما، هیچ چیز برایم نیكوتر از رهایى از آنها نبود.
لطیفه ها، سخنان نغز و شیرین
یكى از عیدهاى هندیان : در نقطه اى دور در دیار هند، بر پا داشتن عیدى متداول است ، كه در آغاز هر سال ، همه مردم شهر از پیر و جوان و كوچك و بزرگ از شهر بیرون مى آیند به جایى كه در آن ، سنگ بزرگى نسب شده است . سپس ، كسى از سوى پادشاه ، فریاد بر مى دارد، كه : تنها، كسى مى تواند بر این سنگ بر آید، كه در عید پیشین حضور داشته است . و چه بسا كه پیر مردى بى توان ، كه نیروى بینایى را از دست داده است و پیر زنى زشترو، كه او نیز از فرتوتى ، بر پا استوار نمى ماند، بر آن سنگ بالا مى روند و یا یكى از آن دو. و گاه ، كسى كه عید پیشین را دیده باشد، زنده نمانده است .
پس ، آن كه بر سنگ بالا مى رود، با همه توان خود، فریاد بر مى دارد، كه : من در عید پیشین حاضر بودم و در آن روزها كودكى بیش نبودم و پادشاهى ما را فلان كس داشت و وزیرش فلان كس بود و قاضى ما فلان كس بود. سپس ، به توصیف مردم آن روزگار مى پردازد كه چگونه مرگ ، آنان را فرسوده است و در كام بلا نابود شده و اینك ! در زیر خاكها خفته اند. سپس ‍ خطیب آنان ، بر پا مى ایستد و به پند دادن مردم مى پردازد و مرگ را بر آنان یادآور مى شود و فریب دنیا را و بازى هاى آن را به دوستداران دنیا مى گوید و در آن روز، بسیار مى گریند و یاد مرگ مى كنند و بر گناهانى كه از آنان سر زده است پشیمانى مى خورد. و از غلفت بر گذران عمر، دریغ مى ورزند، و توبه مى كنند و صدقات مى دهند و به جبران گذشته مى پردازد
و نیز از رسم هاى ایشانست ، كه چون پادشاهى از آنان بمیرد، او را كفن مى پوشانند و بر باركش مى نهند، در حالیكه گیسوانش بر زمین كشیده مى شود، و به دنبال آن ، پیر زنى است ، كه جاروبى به دست دارد، و خاك را از موهایش مى زداید و مى گویید: اى غافلان ! پند گیرید! و اى كم اندیشان ! و فریب خوردگان ! دامن كوشش به كمر زنید! این ، فلان كس است . پادشاه شما بنگرید! كه پس از آن همه عزت و جلال ، دنیا او را به كجا كشانده است ! و پیوسته این چنین به دنبال او فریاد مى زند، تا كوچه هاى تنگ شهر را بگذرند و سپس او را در گورش مى نهند و این شیوه آنانست كه پس از مرگ هر پادشاهى چنین كنند.
نكته هاى پندآموز، امثال و حكم
سخن یكى از بزرگان : چون نفس تو از فرمانبرى تو سر باز زد، در آن چه مى خواهید، او را فرمانبرى مكن !
شعر فارسى
مولوى مى گوید:
جان زهجر عرش ، اندر فاقه اى
تن زعشق خاربن ، چون ناقه اى
جان ، گشاید سوى بالا بال ها
تن ، زده اندر زمین چنگال ها
این دو همره ، یكدیگر را راهزن
گمره آن جان كاو فروماند زتن
همچو مجنوند و چون ناقه اش یقین
مى كشد آن پیش و این وا پس به كین
میل مجنون ، پیش آن لیلى روان
میل ناقه پس پى كره دوان
یك دم از مجنون خود غافل شدى
ناقه گردیدى و واپس آمدى
گفت : اى ناقه ، چون هر دو عاشقیم
ما دو ضد، بس همره نالایقیم
تا تو باشى با من اى مرده ى وطن
بس ز لیلى دور ماند جان من
روزگارم رفته زین گون حال ها
همچو تیغه قوم موسى ، سال ها
راه نزدیك و بماندم سخت دیر
سیر گشتم زین سوارى ، سیر،سیر
سرنگون خود را ز اشتر درفكند
گفت : سوزیدم زغم تا چند؟!چند؟!
آنچنان افكند خود را سوى پست
كز فتادن از قضا پایش شكست
پاى خود بر بست و گفتا: گوهر شوم
در خم چوگانش غلتان مى روم
زین كند نفرین حكیم خوش دهن
بر سوارى كاو فروناید زتن
عشق مولا كى كم از لیلا بود؟
گوى گشتن بهر او اولى بود
گوى شو! مى گرد بر پهلوى صدق !
غلت غلتان در خم چوگان عشق
لنگ و لوك و خفته شكل و بى ادب
سوى او مى غنج و او را مى طلب

نام كتاب : كشكول شیخ بهائى

مؤ لف : شیخ بهائى

نوشته شده توسط : سید سعدی علوی